* * امام رضا عليه السلام :لَيسَ مِن دَواءٍ اِلاّ و َهُوَ يُهيجُ داءً؛دارويى نيست مگر اين كه بيمارى ديگرى را تحريك مى كند.كافي (ط - الإسلامية) ج‏8، ص 273 ، ح409 * * امام رضا عليه السلام :لَيسَ مِن دَواءٍ اِلاّ و َهُوَ يُهيجُ داءً؛دارويى نيست مگر اين كه بيمارى ديگرى را تحريك مى كند.كافي (ط - الإسلامية) ج‏8، ص 273 ، ح409 * امام رضا عليه السلام :اِثنانِ عَليلانِ أَبَدا : صَحيحٌ مُحتَمٍ و َعَليلٌ مُخَلِّط؛دوگروه هميشه مريضند، سالمى كه پرهيز میكند و مريضى كه پرهيز نمیكند. فقه الرضا ص 340

گواهى تاريخ بر فطرى بودن پرستش

گواهى تاريخ بر فطرى بودن پرستش

گواهى تاريخ بر فطرى بودن پرستش  
از مهمترين دلايل فطرى بودن پرستش ، وجود انسانهاى پرستشگر قبل از تاريخ و از همان آغاز خلقت انسانها بوده است . اين حس از جمله اصيلترين نيروها و كششهاى فطرى است كه تغيير و تحولات و حوادث تاريخ نيز نتوانسته است آن را از ميان بردارد. به عبارت ديگر اگر تاريخ بشر را مورد مطالعه قرار دهيم ، نشان مى دهد كه بسيارى از چيزها در طول تاريخ و حتى قبل از آن دستخوش تغيير و تحول اساسى قرار گرفته و يا بكلى از بين رفته اند، اما چيزهايى كه از فطرت و درون انسان سرچشمه گرفته ، به همان صورت دست نخورده باقى مانده است . (8) چنانكه به اعتراف تمامى تاريخ نويسان جهان آشكارترين و رايجترين مساله هميشه زنده جهان از بدو پيدايش انسان همين حس پرستش بوده است و بس .
پلوتارك مورخ نامى در اين باره مى نويسد:
شما اگر به صفحه گيتى نظرى بيفكنيد، بسيارى از اماكن را خواهيد يافت كه در آنجا نه آبادى وجود دارد و نه سياحت و نه سياست و علم و نه صنعت ، نه حرفه است و نه دولت ، اما جايى كه در آن خدا پرستش و نيايش نباشد، نمى توان پيدا كرد. (9)
شمست دانشمند نژاد شناس ، ثابت نموده است كه قديمترين نژاد بشرى وحشيان آفريقايى بوده اند كه در ميان آنها نيز پرستش و نيايش وجود داشته است . (10)
ماكس مولر ضمن تاييد دو گفتار پيشين به سخنى ديگر، چنين مى گويد:
پيشينيان ما، از زمانى به درگاه خداوند سر تعظيم براى نيايش و نماز به درگاه خدا فرود آورد كه حتى براى خدا نامى هم نتوانسته بودند بگذارند. (11)
ث . اف . دارسى متفكر انگليسى مى نويسد:
دامنه نيايش از فراخناى جهان هستى پردامنه تر و از تاريخ باستانى تر است و از وحشيان پيرو مذهب جانگرايى در رفته ، همه به نيايش روى آورده و مى آورند. حتى بوداييان كه در اساس مذهب آنها جايى براى نيايش گذارده نشده ، باز آن مردم براى آرامش روح خود به نيايش مى پردازند.
با رو به رو شدن با اين حقايق و واقعيتها اگر بگوييم كه :
نيايش در اعماق قلب بشر و سرشت آدمى ريشه دارد از حقيقت دور نشده ايم . نيايش بازتابى است كه از احساس آدمى ، از ناتوانى خود و محدوديت خويش و عظمت جهانى كه در آن زندگى مى كند، سرچشمه مى گيرد. در حقيقت مى توان گفت كه نيايش بيش از هر اعتقاد مشخصى در فكر بشر ريشه دارد و از نيازمندى بشر كه هر كس در خود احساس مى كند، برخاسته است . (12)
ويل دورانت در تاريخ تمدن خود مى نويسد:
هفتاد هزار نوع خدا، در آفريقا پرستش مى شود و حتى قبايل وحشى كه داراى ايدئولوژى اى نيستند داراى توتم و توتم پرستى هستند و در طول ادوار گذشته نيز نوعى پرستش وجود داشته است .
ساموئيل كينگ جامعه شناس اروپا در كتاب جامعه شناسى خود مى نويسد:
اساسا در جهان ، طايفه يا جامعه اى بدون نيايش و معتقدات و آداب و رسوم وجود ندارد. ما نتوانستيم از لا به لاى اوراق تاريخ ، لوحه ها، كتيبه ها و بقاياى آثار تاريخى ، بشر را از قيد مذهب و نيايش و پرستش آزاد ببينيم .
دكتر الكسيس كارل مى گويد:
تقريبا در همه اعصار، مردم مغرب زمين نيز نيايش كرده اند. تمدن باستانى بر مبناى مذهب بود. روميها همه جا معابدى بر پا مى كردند. در دوران قرون وسطى ، ديرها و معابد، خاك اروپا را مى پوشانيد. امروزه نيز در هر دهكده اى ناقوسى طنين مى افكند. در طول تاريخ ، نيايش ، احتياج اوليه همچون كاركردن ، ساختن ، دوست داشته و يا پيروزى بوده است . در حقيقت ، حس روحانى و قدسى ، مانند يك فعاليت اصلى آدمى ، از عمق وجود ما سر بالا مى كشد. تنوعش در يك گروه انسانى ، ناشى از آميختگى با ساير فعاليتهاى اصلى مانند حس اخلاقى ، سجايا و گاهى حس جمالى است . متاسفانه در تمدن امروزى ، ما گذاشته ايم كه اين خصيصه اصلى و گرانقدر، كوچك شمرده شود و گاهى از بين برود. بايستى به ياد داشت كه آدمى نمى تواند راه زندگى را به هوس خود بپيمايد. براى موفقيت بايد در زندگى از قوانينى كه در وجود ما نقش شده پيروى كند. اگر بگذاريم يكى از فعاليت هاى اصلى وجود آدمى خواه بدنى يا فكرى يا معنوى در ما بميرد، با خطر بزرگى رو به رو خواهيم شد.
آنگاه چنين آورده است :
نمونه هاى فراوانى از خانواده هاى پرمايه و برومند را مى توان يافت كه پس ‍ از ترك عقايد و سنن نياكان و بى اعتنايى به موازين اخلاقى ، راه زوال را پيموده و جز نسلى منحط به وجود نياورده اند. تجربه تلخى به ما آموخته است كه فقدان حس اخلاقى و زوال حس قدسى و مذهبى در اكثريت عناصر فعال يك ملت ، منجر به اضمحلال و انقياد اين ملت در بند بيگانه خواهد شد. مقدمات سقوط يونان باستان چنين انجام گرفت . بديهى است كه حذف فعاليتهاى روانى كه به موجب نظم هستى در وجود ما نقش شده با توفيق در زندگى متباين است . (13)