* امام رضا عليه السلام :لَيسَ مِن دَواءٍ اِلاّ و َهُوَ يُهيجُ داءً؛دارويى نيست مگر اين كه بيمارى ديگرى را تحريك مى كند.كافي (ط - الإسلامية) ج‏8، ص 273 ، ح409 * * امام رضا عليه السلام :اِثنانِ عَليلانِ أَبَدا : صَحيحٌ مُحتَمٍ و َعَليلٌ مُخَلِّط؛دوگروه هميشه مريضند، سالمى كه پرهيز میكند و مريضى كه پرهيز نمیكند. فقه الرضا ص 340 * امام رضا عليه السلام :لَيسَ مِن دَواءٍ اِلاّ و َهُوَ يُهيجُ داءً؛دارويى نيست مگر اين كه بيمارى ديگرى را تحريك مى كند.كافي (ط - الإسلامية) ج‏8، ص 273 ، ح409 *

فصل ششم : شفا و درمان با نامهاى خدا

فصل ششم : شفا و درمان با نامهاى خدا

فصل ششم : شفا و درمان با نامهاى خدا
(بخش اول ) اسماء الحسنى و بيان مختصرى از معانى آن ها 
شيخ صدوق قدس سره در كتاب توحيد از حضرت صادق عليه السلام و آن حضرت از پدران خود چنين روايت مى نمايند، كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمودند: به درستى كه از براى خداى تبارك و تعالى نود و نه اسم است ، و كسى كه احصاء (535) كند آن ها را داخل بهشت مى گردد(536)
معناى احصاء نه فقط تعداد و به شماره نمودن اسماء الهى است بلكه احصاء، احاطه و اطلاع بر معناى اسماء حقتعالى است . نخستين چيزى كه ما را به جاده هدايت رهبرى مى نمايد، و درب معرفت و شناسائى خدا را بر روى ما مى گشايد، و صفات او را به ما نشان ميدهد همان اسماء الحسنى اى است كه خداوند درسوره اعراف به آن اشاره فرموده اند: (و لله الاسماء الحسين فادعوه بها) (خدا را نامهاى نيكوست بدانها خدا را بخوانيد) و اگر همان طورى كه امر فرموده او را بهمين اسماء الحسنى بخوانيم ، و در اوقات شبانه روزى روى توجه و نيازمندى به در خانه فيض و احسانش بنمائيم البته به كرمش ما راقبول مى فرمايد و در جايگاه قرب خود منزل مى دهد و در آخرت در آن ضيافت خانه بهشتى ، و محل كرامت ما را گرامى مى دارد. (537)
ترجمه اسماء الحسنى
1 - الله
مشتق است از اله و له ، يعنى الهيت بدون معبوديت تحقق نپذيرد.
2 - الواحد، 3 - الاحد 
احد به معناى نفى اجزاء و اعضاء، و واحد به معناى نفى شريك و نظير و مثل و مانند.
4 - الصمد 
قائم به نفس و غنى از غير مى باشد.
5 - الاول ، 6 - والاخر 
الاول يعنى آن كسى كه از براى وجود او ابتدائى نيست و قبل از او چيزى نيست .
و الاخر يعنى آن كسى كه از براى وجود او انتهائى نيست و هميشه باقيست .
7 - السميع 
به معناى بسيار شنونده است ، يعنى بالذات خود تمام اقسام شنيدنيها را درك مى نمايد.
8 - البصير 
يعنى بينا است ، و بذات خود تمام ديدنيها از آن چه ظاهر و آن چه مخفى است ادارك مى نمايد.
9- القدير 
به معناى توانائى و قدرت داشتن بر ايجاد شى ء.
10 - القاهر 
يعنى غالب بر هر چيزيست و تمام موجودات ذليل و منقاد او مى باشند.
11 - العلى ، 12 - الاعلى 
(العلى ) يعنى عالى و فوق عالى است ، زيرا كه العلى دلالت بر علو و رفعت مقام دارد، و (الاعلى ) دلالت بر فوق علو و رفعت مى كند.
13 - الباقى  
يعنى هميشه باقى است ، و منزه و مبراء از عوارض ممكنات است .
14 - البديع 
ابداع يعنى ايجاد نمودن شى ء، ابتدائا بدون آن كه مسبوق باشد بماده و مدت ، و يا مسبوق باشد به عدم زمانى .
15 - البارى 
خالق خلائق و موجود تمام مخلوقات ، و بعضى گفته اند، البارى ماخوذ است از براء، كه به معناى خاكست .يعنى خلق نموده آن را از خاك .
16 - الاكرام  
يعنى ارجمند و گرامى ، به معنى كريم هم آمده .
17 - الظاهر 
اگر ماخوذ از ظهور ضد خفاء باشد، يعنى ظاهر به آثار قدرت و هويدا است به شواهد حكمت ، و پيدا است به دلائل و براهين .
18 - الباطن 
يعنى باطن است به حقيقت ، و باطن هر چيزيست . يعنى عالم و داناى به هر موجودى مى باشد.
19 - الحى 
يعنى هميشه بذات خود زنده و پاينده است ، و موصوف مى باشد به حيات و علم و قدرت و ادراك .
20 - الحكيم 
براى اين اسم مبارك دو معنى گفته شده ، يكى آن كه (الحكيم ) يعنى العالم زيرا كه حكمت در لغت به معناى علم است و بنابراين معنى (الحكيم ) از صفات ذات مى باشد. و ديگر آن كه (الحكيم ) به معناى اتقان در فعل و عملست .
حقتعالى حكيم است يعنى افعال او متقن و محكم و مشتمل بر مصالح بسيار، و هر چيزى را به جاى خود قرار داده ، و بنابراين معنى (الحكيم ) از صفات افعال مى باشد،نه از صفات ذات ، يعنى افعال او محكم و از روى حسن تدبير به عمل آمده .
21 - العليم 
(العليم ) مبالغه در علم و اشاره به سعه علم حق عز و جل ، و احاطه علميه او به تمام ممكنات قبل از وجود آن ها و هنگام وجود آن ها مى باشد، و اين كه به هيچ نحو تغيير و تبدلى در علم ازلى او راه ندارد، و ظاهر و باطن نزد او مساويست .
22 - الحليم 
يعنى صاحب حلم ، و حق تعالى را حليم گويند كه هر چيزى را در وقت خود انجام مى دهد، و در عقاب عاصى و در انتقام مظلوم با آن كه داراى قدرت تامه است عجله نمى كند.
23 - الحفيظ 
اشاره به كمال حفظ الهى جل شانه مى باشد، پس خداوند نگهدارنده هر چيزى است كه در آسمان و زمين است ، و حافظ و نگهبان تمام موجودات مى باشد و بلا را از آن ها مى گرداند.
24 - الحق 
يعنى ثابت و دائم به ذات خود و حق در مقابل باطل ، چون وجود در مقابل عدم است .
25 - الحسيب  
براى (الحسيب ) سه معنى گفته شده ، اول كفايت كننده ، دوم محاسب يعنى حساب كننده ، سوم محصى و عالم ، يعنى چيزى بر او مخفى و پوشيده نيست .
26 - الحميد 
يعنى المحمود، و حمد نقيض ذم است ، و سزاوار اين است كه عبد در همه حال شدت ، راحتى ، فقر، غنا، صحت و مرض مشغول حمد و ثناء پروردگار باشد زيرا كه از مستحق ستايش است .
27 - الحفى 
براى (الحفى ) دو معنى گفته شده ، يكى عالم و ديگر لطيف ، يعنى عالم است به تمام امور و محيط است به تمام موجودات ، لطيف است به نيكوئى و لطف و مهربانى .
28 - الرب  
رب به معناى مالك و تربيت كننده است .
29 - الرحمن 
يعنى صاحب رحمت واسعه ، و رحمت او همه چيز را فرا گرفته ، و به همين رحمت واسعه الهى است كه به هر جنبنده اى روزى مى دهد.
30 - الرحيم 
يعنى رحم كننده به مومنين ، و رحمتى كه از رحيم استفاده مى شود مخصوص به مومن است .
31 - الذارى 
يعنى خالق
32 - الرازق 
يعنى خداوند روزى دهنده تمام موجودات مى باشد و همگى بر سر خوان احسانش روزى مى خورند.
33 - الرقيب  
يعنى صاحب اختيار و حافظ، آن چنان كه چيزى از او غائب و مخفى نمى گردد.
34 - الرائى  
يعنى عالم به مبصرات و بيننده ديدنيها و خداى عز و جل بذات خود بينا و شنوا است ، نه بجارحه چشم و گوش .
35 - السلام 
يعنى حقتعالى سالم از هر عيب و نقصى است و زوال و انتقال و فنا و موت در ساحت قدس او راه ندارد.
36 - المومن 
يعنى مصدق و تصديق كننده عبد را مومن گويند.
37 - المهيمن  
يعنى خداوند شاهد است بر خلق و بر افعال و اقوال و كردار آن ها.
38 - العزيز 
به معناى قوت و غلبه و شدت است ، و آن غالبى است كه چيزى او را مغلوب و عاجز نمى كند، و عزيز به معناى پادشاه هم آمده است .
39 - الجبار 
براى (الجبار) سه معنى گفته شده ، اول قاهر، يعنى براى حقتعالى بزرگى و عظمت و جبروتست ، دوم عالى ، يعنى فوق مخلوقات است ، سوم جبران و تلافى كننده . پس خدا كس است كه جبران و تلافى مى نمايد فقر و حاجت خلق را.
40 - المتكبر 
متكبر ماخوذ از كبرياء است ، و حق تعالى متكبر است يعنى منزه و مبراء از صفات مخلوقين است .
41 - السيد 
يعنى پادشاهى است كه واجب الطاعه باشد.
42 - السبوح 
(السبوح ) تنزيه حق است از هر چيزى كه سزاوار نيست او را توصيف نمود به آن ، و سبوح و قدوس هر دو به يك معنى مى باشند.
43 - الشهيد 
يعنى كسى چيزى از او غائب و پنهان نيست .
44 - الصادق 
يعنى حقتعالى راستگو است و به وعده خود وفا مى كند.
45 - الصانع 
يعنى خالق و مبدع .
46 - الطاهر 
يعنى منزه و پاكيزه .
47 - العدل 
عدل در اسماء الله قرار دادن هر چيزى به جاى خود مى باشد، و معناى ديگر يعنى حكم او به حق و درستى و به جا است ، و ظلم و ستم در ساحت قدس او را ندارد.
48 - العفو 
يعنى محو و گذشت نمودن است .
49 - الغفور 
(الغفور) مشتق از مغفرت و مغفرت به معناى پوشانيدن و پنهان كردن است يعنى به لطف و رحمت خود گناهان عبد را مى پوشاند و لغزشهاى وى را مخفى مى نمايد.
50 - الغنى 
(الغنى ) ماخوذ از غناء، به معناى توانگرى و بى نيازى است .
51 - الغياث  
صدوق فرموده ، معناى الغياث ، المغيث است و مغيث به معناى فريادرس ‍ است .
52 - الفاطر 
(فاطر) يعنى خالق ، چون حقتعالى ممكنات را از عدم و نيستى به هستى و وجود آورد، كانه پرده ظلمت عدم را پاره نمود، و بر هر ممكنى بقدر امكان لباس وجود و هستى پوشانيد.
53 - الفرد 
يعنى متفرد است بالوهيت و ربوبيت وحدت ، بلكه صفات كمال منحصر به او عز و جل مى باشد.
54 - الفتاح 
يعنى حكم كنند بين عباد، معناى ديگر فتاح كسى است كه ابواب رزق و رحمت خود را به سوى بندگان مى گشايد، و به عنايت و رحمت هر مشكلى را آسان مى نمايد و هر سختى را برطرف مى كند.
55 - الفالق 
(الفالق ) مشتق از فلق است و فلق به معناى شق است . خداوند فالق است زيرا كه به شكافتن هر چيزى چيز ديگرى بيرون مى آورد، چنان چه زمين را مى شكافد و گياه را بيرون مى آورد.
56 - القديم 
يعنى متقدم بر اشياء، خداى متعال قديم است بنفسه ، و اول و آخرى براى وجود او متصور نيست .
57 - الملك  
(الملك ) دو معنى دارد، اول پادشاه و صاحب اختيار، دوم مالك ، و هو مالك الملك و الملوك حق عز و جل مالك جميع عوالم است ، از عالم ملك يعنى اجسام و محسوسات و عالم معنى و مجردات ، يعنى عالمى كه فوق عالم جسمانيت و محسوسات مى باشد، كه اول را عالم ناسوت و عالم ملك گويند، و دوم را عالم ملكوت ، و فوق آن را عالم جبروت ، و بالاتر آن را عالم لاهوت نامند، يعنى عالم جبروت تحت لاهوت ، و ملكوت تحت جبروت مى باشد.
58 - القدوس  
(القدوس ) مبالغه در صفت قدس است و قدس به معنى پاكيزگى است .
59 - القوى 
خداى متعال قوى است ، يعنى عاجز نيست و عارض نمى شود او را عجز و ضعف و ناتوانى ، و غالب و قاهر فوق عباد خود مى باشد.
60 - القريب  
يعنى نزديك است به خلق بقرب معنوى از جهت معيت قيوميت ، و هر كس ‍ او را بخواند اجابت مى نمايد، و معناى ديگر قريب يعنى عالم به ما فى الضمير، عالم است به وساوس دلها و آن چه در ذهن خطور مى نمايد.
61 - القيوم 
يعنى قائم به نفس خود است و تمام موجودات قائم به وجود او مى باشند.
62 - القابض  
(القابض ) مشتق از قبض است ، قبض به چند معنى استعمال شده كه تماما قريب يكديگرند، و جامع بين آن ها، گرفتن و استيلاء بر شى ء است ، و خداى تعالى هم قابض است ، و هم باسط، هم جمع مى كند و هم پهن مى كند.
63 - الباسط 
بسط مقابل قبض است ، پهن كننده است بر بندگان خود فضل و احسان و نعمتهاى بى اندازه ، بسا مى شود كه به مصلحت و حكمت روزى را تنگ مى كند، و وقت ديگر به فضل و كرم خداوندى خود آن را پهن مى كند و وسيع مى گرداند.
64 - القاضى 
(القاضى ) ماخوذ از قضاء است ، قضاء نسبت به حقتعالى به سه وجه اطلاق شده ، اول به معناى حكم و الزام ، دوم خبر و اعلام سوم اتمام .
65 - المجيد 
(المجيد) مشتق از مجد است و به معناى كرم و عزت و شرافت و بزرگوارى است ، و اين امور نسبت به حقتعالى فوق آن است كه در ذهن بشر بگنجد يا آن كه بتواند به كنه و حقيقت ، مجد و بزرگى او را بشناسد.
66 - المولى 
(مولى ) را چند معنى است ، يكى ناصر يعنى يارى كننده ، و به معناى اولى و صاحب اختيار هم آمده ، و به معناى متولى امر هم استعمال شده است .
67 - المنان 
(المنان ) صيغه مبالغه است ، و من مشرك بين دو معنى مى باشد، و در هر دو معنى هم استعمال شده ، يكى بخشنده و انعام كننده و ديگر در منت و امتنان .
68 - المحيط 
يعنى مستولى است و احاطه دارد بر هر چيزى و شيى ء يافت نمى شود كه از حيطه وجود و علم و قدرت او خارج باشد.
69 - المبين 
(المبين ) به معناى ظهور و وضوح است ونسبت به حق تعالى دو معنى دارد، اول آن كه وجودش ظاهر و واضح است به طورى كه از شدت ظهور مخفى گشته ؛ دوم اظهار كننده است حكمت و كمال و حسن تدبير خود را براى مخلوقات تا او را بشناسد و به اين جهت لايق انعام و اكرامش گرداند.
70 - المقيت  
براى اين اسم مبارك چند معنى گفته اند، اول حافظ و نگهبان ، دوم مقتدر و مستولى روزى دهنده به هر موجودى بر حسب استعداد و احتياج او، و تمام اين معانى بر حقتعالى صادق آيد.
71 - المصور 
(المصور) ماخوذ از تصوير است ، يعنى تصوير كننده صورت جنين در رحم مادر به هر شكلى كه بخواهد، پس حق تعالى خالق اجسام و مشكل اشكال و مصور صور موجودات مى باشد.
72 - الكريم 
براى اين اسم مبارك هم سه معنى گفته اند، و اول كثير الخير و دائم النفع ، يعنى خير او بسيار و نفع رساندن او دائم و گرفتن نفع از او آسانست ، دوم به معناى جواد يعنى بسيار بخشش كننده و نعمت دهنده ، سوم به معناى عزيز يعنى ارجمند و عالى مقدار است .
73 - الكبير 
يعنى سيد و بزرگ و صاحب كبرياء و عظمت و شان ، گفته اند كبير كسى است كه بزرگتر از آن است كه شبيه به مخلوقات باشد، و اين كه هر بزرگى در مقابل عظمت و بزرگى او كوچك مى نمايد.
74 - الكافى 
(الكافى ) ماخوذ از كفايت است ، يعنى خدا كفايت مى كند امور كسى كه توكل بر او نمايد.
75 - الكاشف  
يعنى رفع كننده بلاء و آفات از خلق ، و اجابت كننده دعاى مضطر در هنگام اضطرار.
76 - الوتر 
يعنى الفرد و هر چيزى كه يكى باشد. وى را وتر گويند مقابل شفع كه دو است ، و چون خداوند را شريكى نيست و در وجود و ربوبيت ، دومى ندارد او را وتر گويند.
77 - النور 
نور آن است كه بذات خود ظاهر و ظاهر كننده غير باشد، و چون ظهور و وجود او به ذات خود، و ظهور و وجود ممكنات به طفيل وجود او است ، لذا اطلاق نور بر او صادق آيد، و بعضى گفته اند نور در اينجا به معناى منور است ، يعنى خدا نور بخشنده است .
78 - الوهاب  
(الوهاب ) ماخوذ از هبه ، به معناى بخشش است ، و وهاب مبالغه در بخشش است ، يعنى خداوند كثير الخير و قديم الاحسان و بسيار بخشنده است .
79 - الناصر 
يعنى يارى كننده ، و خداوند يارى كننده و اعانت نماينده به مومنين است .
80 - الواسع 
يعنى غنى ، آن چنان كه بغناء و بى نيازى خود، فقر و احتياج بندگان خود را برطرف مى نمايد و روزى خلق را وسيع مى گرداند.
81 - الودود 
(الودود) ماخوذ از ودو و داد است ، و آن به معناى محبت است ؛ و براى (ودود) سه معنى گفته اند: اول دوست داشته شده ، يعنى اولياء و عرفاء او را دوست مى دارند. دوم دوست داشتن ، يعنى او اولياء خود را دوست مى دارد، و اين دو معنى ملازم يكديگرند. سوم محبوب خلق مى كند بندگان صالح خود را.
82 - الهادى 
هدايت و رهنمائى به مقصود است ، و بعضى مقيد نموده اند به رهنمائى كه موصل و رساننده به مقصود هم باشد.
83 - الروف  
به معناى مهربان و رحيم است .
84 - الوفى 
يعنى حقتعالى به عهد و ميثاق خود وفا كننده است .
85 - الوكيل 
(الوكيل ) دو معنى دارد، اول متولى امر و قائم به حفظ آن ، و به همين معنى است كسى را كه وكيل مى گردانند براى تصرف در مالى به جهت آن كه قائم مقام شخص موكل و صاحب مال است . دوم معتمد و ملجا و پناهگاه .
86 - الوارث  
يعنى بازگشت تمام املاك و اموال به او است در وقتى كه مالكين مجازى بميرند، و حقتعالى باقى ماند و بس .
87 - البر 
يعنى مشتق و مهربان بر تمام خلائق و به معناى صادق هم آمده است .
88 - الباعث  
زنده و مبعوث مى گرداند خلق را در قيامت براى مجازات اعمال و حيات هميشگى .
89 - التواب  
يعنى قبول مى كند توبه عبد را وقتى توبه نمود و از اعمال زشت خود پشيمان گشت ، و تواب مبالغه در قبول نمودن توبه است .
90 - الجليل 
يعنى سيد و بزرگ ، بعضى گفته اند كسى كه جامع صفات كمال ، مثل غناء و سلطنت و قدرت و قدس باشد.
91 - الجواد 
يعنى بسيار انعام و احسان كننده ، و حقتعالى فياض مطلق و متصف به صفت جود و احسان و رحمت غير متناهى است ، و دائم الفضل و قديم الاحسان است ، و بخل و منع در ساحت كبريائى او راه ندارد.
92 - الخبير 
يعنى عالم و دانا است به باطن و كمون اشياء، و دقايق موجودات نزد او حاضر و هويدا است و حقتعالى خبير است يعنى كنه و حقيقت چيزها را مى داند.
93 - الخالق 
يعنى خلق كننده خلائق ، و خلق به دو معنى استعمال شده ، يكى به معناى تقدير و ديگرى به معناى تكوين و بوجود آوردن .
94 - خيرالناصرين  
(خيرالناصرين ) يعنى بهترين يارى كننده گانست و نظير آن (خير الراحمين ) يعنى بهترين رحم كنندگان است .
95 - الديان 
يعنى جزاء دهنده اعمال مردم .
96 - الشكور 
يعنى جزاء دهنده بر اعمال خيربندگان و قبول كننده شكر آن ها است ، و شكور مبالغه در شكر است ، زيرا كه انعام و اكرام او خيلى زياد است ، و به كمى از طاعت و عبادت پاداش بى اندازه كرامت مى فرمايد.
97 - العظيم 
يعنى صاحب عظمت و جلال ، و براى (العظيم ) شش معنى گفته اند: اول سيد دوم غالب بر اشياء سوم حقتعالى را عظيم گويند به اعتبار آن كه در مقابل عظمت او هر چيزى بزرگى كوچك نمايد چهارم به معناى مجد و بزرگوارى است پنجم اين كه عظمت و جلال و بزرگوارى او به قدرى است كه ممكن نيست كسى بتواند به كنه ذات و به وجود و اوصاف او احاطه نمايد. ششم خداوند را عظيم نامند زيرا كه خالق خلق عظيم وصاحب عرش عظيم است .
98 - اللطيف  
يعنى عالم است به غموض اشياء و رفق و نيكى كننده است به مخلوق از راههاى مخفى كه ملتفت نمى شوند. و معناى ديگر آن كه لطيف است در تدبير و افعال خود. گويند فلانى لطيف است در وقتى كه حاذق و ماهر در كار خود باشد.
99 - الشافى 
يعنى شفا دهنده امراض و جبران و رفع كننده آن ها به عظيم جزاء.(538)
(بخش دوم ) فوائد و خواص بعضى از اسماء الحسنى  
طريق دعا و طلب حاجت از حقتعالى اين است كه ، شخص پس از آن كه حمد و ثناء حق را به جاى آورد، انتخاب نمايد از اسماء الحسنى آن چه را كه مناسب مطلوب و مقصود وى است .
مثلا اگر مقصود وسعت روزى باشد، بايستى ذكر او از اسماء الحسنى ، الرزاق ، الوهاب ، الجواد، المغنى ، المنعم ، المعطى ، الكريم ، الواسع ، مسبب الاسباب ، المنان باشد.
و اگر مقصودش آمرزش و توبه است ، بايد ذكر او التواب ، الرحمن ، الرحيم ، الروف ، العطوف ، الصبور، الشكور، الغفور، الستار، الغفار، النفاح ذى الجود و السماح ، المحسن ، المجمل ، المنعم ، المفضل باشد.
و اگر مقصود او انتقام از دشمن است بايد ذكر او مثل العزيز، الجبار، القهار، المنتقم ، البطاش ذى البطش الشديد، الفعال لما يريد و امثال اين ها باشد.
و اگر مطلوب او علم است ذكر او مثل العالم ، الفتاح ، الهادى المرشد، المعز، الرافع و مانند اينها باشد.(539)

(الاحد)  
كسى كه در خلوت بعد از رياضت 1000 مرتبه الاحد بگويد، ملئكه را در اطراف خود مشاهده نمايد و چنان مينمايد كه ملئكه با وى همراهند.(540)
(الواحد)  
الواحد را براى الفت و انس و عزت بين اقران و نزديكان فائده عظيم دارد، عدد مكتوبه اش 19 است . (541)
(الصمد)  
گويند هر كه مداومت نمايد بر اسم (الصمد) آثار تجلى صمدانى ظاهر شده و وى را از مرض جوع و گرسنگى خلاص گرداند. عدد مكتوبه اش 134 است .(542)
(الرحمن الرحيم )  
خاصيت اين دو اسم مبارك اين است ، كسى كه عقب هر فريضه 100 مرتبه بگويد، لطف الهى شامل حال او گردد.(543)
گفته اند كسى كه هر روز صد بار بگويد الرحيم ، بر خلق خدا مشفق و مهربان گردد، و اگر به نيت كسى بخواند، آن كس نسبت به وى مشفق و مهربان شود، و اگر به عدد مكتوبه (544) يا مبسوطه (545) آن بگويد اثر وى قوى تر باشد. (546)
(القدوس )  
گفته اند هر كه بعد از زوال 170 مرتبه (القدوس ) بگويد بعدد مكتوبه وى ، يا 349 مرتبه به عدد حروف مبسوطه آن ، دل وى پاك شود، و اگر هر روز به اين ذكر مداومت نمايد صفاء تام حاصل شود. (547)
(السلام )  
براى شفاى هر علتى خواندن اين اسم مبارك مجربست ، بر سر هر بيمار كه 100 مرتبه بخوانند شفا يابد.(548)
و گفته اند خواندن (السلام ) براى دوستى و سلامتى است و امانست از هر بليه اى ، و چون به عدد حروف مكتوبه كه 132 است يا مبسوطه كه 574 است بنيت كسى هر روز بخواند، اگر براى محبت و الفت باشد اثر قوى حاصل گردد، و اگر به نيت سلامتى از آفات و امراض خواند، زود اثر عافيت و صحت پيدا شود. (549)
(المهيمن )  
كسى كه 125 مرتبه (المهيمن ) بگويد، قلب او صفا يابد و بر اسرار و حقايق مطالب اطلاع پيدا نمايد. (550)
(العزيز)  
كسى كه هر روز 94 مرتبه بعد از طلوع فجر بخواند، كشف مى شود بر وى علم كيميا و سيميا، و كسى كه چهل روز هر روز روزى 40 مرتبه بخواند دولت عظيم يابد و محتاج به احدى نگردد.(551)
(الحى )  
مداومت نمودن بر اين اسم خصوصا در عقب هر نماز 18 مرتبه ، باعث طول عمر و رفع مرگ مفاجات و توسعه معاش مى شود و اگر براى چشم درد 19 مرتبه بخواند شفا يابند.(552)
(العليم )  
براى حصول علم و ظاهر و آشكار امور خفيفه ، گفتن العليم نفى عظيم دارد، و اگر بعد از هر نماز 10 بار بخواند بر مغيبات اطلاع پيدا نمايد. (553)
و گفته اند هر كه اين اسم را بسيار در دل بگويد صاحب معرفت گردد، و اگر بعد از هر فريضه 150 مرتبه به عدد مكتوبه او يا 302 بار به عدد مبسوطه آن تكرار نمايد مقصود بر وجه اتم حاصل شود. (554)
(الباعث )  
كسى كه در وقت خواب دست بر سينه بمالد و 100 بار (الباعث ) بگويد، خداوند دل او را به نور معرفت خود زنده گرداند، و براى درست شدن كارها مداومت نمودن بر آن مفيد است ، عدد مكتوبه اش 573 است . (555)
(الفتاح )  
كسى كه بعد از نماز صبح دست بر سينه نهد و 70 مرتبه يا فتاح بگويد، ظلمت از دل وى برطرف شود و خداوند حجاب را از دل او بر دارد، و از براى انجام كارها مداومت بر آن مفيد است ، عدد مكتوبه اش 489 و عدد مبسوطه اش 802 است . (556)
(الغفور)  
كسى كه زياد بگويد الغفور، وسواس از وى برطرف مى گردد.(557) و گفته اند هر كه هر روز 1286 مرتبه به عدد مكتوبه آن يا 1355 مرتبه به عدد مبسوطه آن اين اسم شريف را بگويد ظلمت و تاريكى از دل او زايل گردد و روشنى و صفا در باطن او پيدا شود. (558)
(الملك )  
جهت توانگرى و دوام ملك و بزرگى و تسلط و خدم و حشم و مالك شدن املاك و غيره مداومت نمايند بر اسم الملك . (559) و گفته اند هر كس هر روز 262 بار به عدد مكتوبه آن بخواند، دل او روشن شود و ضمير او صاف گردد.(560)
(القريب )  
كسى كه زياد بگويد القريب از بدى ايمن مى گردد، و به جهت رفع هر غمى بسيار بگويد: يا قريب و يا مجيب يا سميع الدعاء يا لطيفا لما يشاء.
از صاحب در النظيم نقل مى كنند كه بعضى از اكابر دين گفته اند كه اسم اعظم خداوند اين اسم بزرگوار است و خواص وى عظيم است .
صاحب شمس المعارف گفته كه مداومت بر اين اسم شريف بعدد مكتوبه وى كه 312 است يا به عدد مبسوطه وى كه 396 است ، موجب فتح باب مكاشفه و اسرار است به شرطى كه رعايت آداب و شرايط آن به خوبى كرده باشد، و اگر بعد از هر فريضه بر عدد مبسوطه آن مواظبت نمايد در حصول مقصود اتم باشد. (561)
(النور)  
كسى كه 1000 مرتبه بگويد خداوند به ظاهر و باطن او نورى افاضه مى فرمايد. (562)
به جهت صفاء باطن و اطلاع بر خفيات مداومت نمايد، عدد مكتوبه اش ‍ 256 است . (563)
(الهادى )  
كسى كه زياد بگويد، خداوند به او معرفت عنايت فرمايد. (564)
(الصبور)  
كسى كه 1000 مرتبه بگويد (الصبور)، خدا به او الهام مى نمايد صبر بر سختيها و بليات را. (565)
(الخافض )  
كسى كه 70 مرتبه بگويد، خدا او را از شر ظالمين حفظ مى نمايد. (566)
(عالم الغيب )  
كسى كه بعد از هر نماز 100 مرتبه بگويد (عالم الغيب )، امور غيب بر وى مكشوف مى گردد.(567)
(الوهاب )  
كسى كه در سجده 14 مرتبه بگويد خداى تعالى وى را بى نياز، و كسى كه در آخر شب سر خود را برهنه كرده دست بلند كند و 100 مرتبه بگويد، البته فقر او برطرف شود و حاجت او برآورده گردد نافع و مجربست . (568)
(المذل )  
كسى كه در شب تاريك در حال سجده 1000 مرتبه بگويد: (يا مذل الجبارين و مبير الظالمين ان فلانا اذلنى فخذلى حقى منه ) پس حق خود را مى گيرد، و كسى كه در سجده 25 مرتبه بگويد: (الهى آمنى من فلان ) خدا او را ايمن مى گرداند از شر او. (569)
(الحفيظ)  
كسى كه 998 مرتبه بگويد (الحفيظ) از هر خوف و هراسى ايمن مى گردد ولو در موضع خطرناك برود، و اين اسم مبارك امان است از غرق شدن ، و گوينده او هميشه محفوظ است و دعاى او زود اجابت مى گردد.(570)
و ايضا اين اسم براى حفظ مال و بدن و سائر متعلقات از غرق شدن و سوختن و سرقت شدن مال فائده عظيم دارد، و گفتن آن به عدد لفظ مكتوبه باعث ايمنى از خوف است اگرچه در نزد شير راه رود و سريع الاجابة است . (571)
(اللطيف )  
از صاحب در النظيم نقل مى كنند كه اين اسم از باقى اسماء به آن ممتاز است كه قريب النتيجه و سريع الاثر است ، و براى رفع جميع دردها و بيماريها و سختيها تاثير عظيم دارد، و در اوقات بلا و سختى و اندوه ، نتايج و فوائد عجيب و قريب از وى به ظهور مى رسد، و هر رنج و سختى و مرض ‍ و بيم و هراس كه عارض شود، به فرج و سرور و امن و امان و اطمينان مبدل مى شود به شرطى كه هر روز به عدد مبسوطه وى كه 173 است بخواند.(572)
(الودود)  
اگر 1000 بخوانند و بدمند به طعامى ، و جماعتى كه با هم دشمنند از آن طعام بخورند با هم دوست گردند.(573)
(الحليم )  
نوشتن و شستن اين اسم و آب آن را به زراعت پاشيدن موجب نمو است ، و براى فرو نشستن خشم و وقوف بر اسرار غيب و خاموش شدن آتش خشم و نادانى و پيدا شدن آرام در دل و حفظ از بليات ، اين اسم شريف را مداومت نموده روزى 100 بار بخواند، عدد مكتوبه اش 88 است . (574)
(الشكور)  
كسى كه چشم او تاريكى مى كند 41 بار اين اسم را بگويد و به كف دست خود بدمد و دست بر آب نهد و بر چشم مالد شفا يابد. (575)
(الشافى )  
اين نام بر هر دوائى ، بعدد مكتوبه اش كه 391 است خوانده شود البته باعث صحت مريض گردد. مداومتش موجب شفاى امراض ظاهر و باطن است و باعث آن است كه هرگز بيمار نشود، و بر طعامى كه بخوانند ضرر نزند و دفع سموم قاتله نمايد.(576)
(هو)  
جماعتى قائلند كه (هو) اسم اعظم الهى است و از حضرت اميرالمومنين عليه السلام منقول است كه فرمود: يك شب قبل از جنگ بدر حضرت خضر عليه السلام را در خواب ديدم و گفتم بمن چيزى تعليم نما كه بر اعداء و دشمنان ظفر يابم ، پس گفت بگو:
ياهو يا هو يا من لا يعلم ما هو اغفرلى و انصرنى على القوم الكافرين پس براى پيغمبر صلى الله عليه و آله خواب خود را نقل كردم ، فرمود: يا على خضر عليه السلام اسم اعظم را به تو تعليم نمود.(577)
(الحسيب )  
كسى كه هفت هفته هر روز 70 مرتبه (حسبى الله الحسيب ) بگويد و ابتدا از روز پنجشنبه نمايد، كفايت مهم او شود و نجات يابد از چيزى كه از آن مى ترسد. (578)
و ايضا گفته اند اگر خواهد عمل قوى شود هر صبح و شام بعدد مكتوبه اين اسم كه 80 است قرائت كند، و اگر قوى تر خواهد به عدد مبسوطه وى كه 140 است به همان طريق مداومت نمايد. (579)
(الوكيل )  
كسى كه اين اسم را ورد خود سازد از غرق شدن و سوختن در امان باشد. (580)
و گفته اند در تحصيل مرادات و حاجات و كفايت مهمات اثر عظيم دارد، عدد مكتوبه اش 76 است عدد مبسوطه آن 196 است . (581)
(الرقيب )  
مداومت بر اين اسم غفلت را از دل زايل كند و به جهت خاطر جمعى خواندنش مفيد است ، هفت بار بر مال و عيال خوانند از همه آفات محفوظ ماند، عدد مكتوبه اش 312 است . (582)
(الحى القيوم )  
از صاحب در النظيم نقل مى كنند كه نزد بسيارى از علما و عرفا اسم اعظم خدايتعالى اين دو اسم بزرگوار است و حديثى از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه فرموده : اسم اعظم الهى در اين دو آيه است : قوله تعالى (الله لا اله الا هو الحى القيوم ) و قوله تعالى (الم الله لا اله الا هو الحى القيوم )
و از ابن تميمى چنين نقل مى كنند كه : هر كه چهل روز بر تكرار اين دو اسم شريف مداومت نمايد، به اين طور كه هر روز ميان نافله و فريضه صبح 40 مرتبه بگويد: يا حى يا قيوم يا من لا اله الا انت برحمتك استغيث دل وى را حياتى حاصل شود كه هرگز نميرد. (583)
(الاحد - الصمد)  
از صاحب در النظيم نقل مى كنند كه بعضى از علما بر آنند كه اسم اعظم خداى سبحانه اين دو اسم است ، و مداومت بر تكرار اين دو اسم بعدد مكتوبه يا مبسوطه آن ، بعد از فرائض پنج وقت ، موجب ظهور سر توحيد و انكشاف تجلى صمدانى است كه از جمله تجليات كليه است . (584)
(الحكيم - العليم )  
كسى كه مداومت نمايد بر ذكر اين دو اسم شريف و براى او مهمى باشد، خداوند كشف مى گرداند مطلب و مهم او را، و همين خاصيت را دارد دو اسم شريف (الحفيظ و الحكيم ). (585)
(مالك الملك )  
اگر كسى اين دو اسم مبارك را بسيار بگويد، خداوند او را در دو عالم بى نياز مى گرداند. (586)