امام رضا عليه السلام :لَيسَ مِن دَواءٍ اِلاّ و َهُوَ يُهيجُ داءً؛دارويى نيست مگر اين كه بيمارى ديگرى را تحريك مى كند.كافي (ط - الإسلامية) ج‏8، ص 273 ، ح409 * * * امام رضا عليه السلام :اِثنانِ عَليلانِ أَبَدا : صَحيحٌ مُحتَمٍ و َعَليلٌ مُخَلِّط؛دوگروه هميشه مريضند، سالمى كه پرهيز میكند و مريضى كه پرهيز نمیكند. فقه الرضا ص 340 * * امام رضا عليه السلام :لَيسَ مِن دَواءٍ اِلاّ و َهُوَ يُهيجُ داءً؛دارويى نيست مگر اين كه بيمارى ديگرى را تحريك مى كند.كافي (ط - الإسلامية) ج‏8، ص 273 ، ح409

پيش گفتار

پيش گفتار

پيش گفتار
در دوران حيات پيمبر گرامى اسلام حضرت محمد صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم گروهى از اصحاب و نزديكان آن حضرت در امر جمع آورى و ضبط حديث كوشش مى كردند. چنان كه على عليه السّلام مجموعه اى از احاديث رادر كتابى به نام ((جامعه )) گردآورى كرد. اين كتاب شريف كه بعدها به ((صحيفه ى على )) معروف شد، كتابى بود به املاى رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم و كتابت اميرالمومنين على عليه السّلام .
بنا به گفته ى صفار در بصائرالدرجات ، روزى پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم به على عليه السّلام فرمود:يا على آن چه بر تو املا مى كنم ، بنويس . على عليه السّلام عرض كرد، يا رسول الله ، آيا از فراموشى بر من بيم داريد؟ پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم فرمود: بر شما بيمى نيست ، چون از خداى خويش خواستم ، تو را از فراموشى حفظ كند. اما براى شركاى خود بنويس . على عليه السّلام گفت :اى رسول خدا شركاى من چه كسانى هستند؟ آن حضرت فرمود: امامان از نسل تو، آنان كه امّت من به بركت وجودشان سيراب گردند و دعاهايشان مستجاب گردد و نيز با وجود آن هاست كه خداوند عذاب را از سر امّت دور كند و رحمت خود را از آسمان نازل فرمايد.
اهميت اين كتاب شريف بر كسى پوشيده نيست . زيرا كتابى است كه از ناحيه پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم و به خط اميرالمومنين تدوين شده است .كتاب جامعه پس از شهادت اميرالمؤ منين على عليه السّلام به امام دوم سپس به امام سوم ، همين طور تا امام دوازدهم به ارث رسيد.
محمدبن حسن صفار در كتاب خويش به نام بصائرالدرجات قسمتى از احاديث را از صحيفه ى على عليه السّلام نقل كرده است ، كه از منابع مهم حديثى شيعه به شمار مى رود.(1)
اسماء بنت عميس همسر جعفربن ابى طالب ، در مجموعه اى كلام رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را گرد آورده بود. و نيز سعدبن عباده و جابربن عبداللّه انصارى نخستين ميزبان رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم در مدينه و نيز ابورافع ، خدمتكار پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم و سمرة بن جندب ، هر يك در دفتر يادداشتى ، گفتار و رفتار پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم را ثبت كرده بودند. عمروعاص ، پسرى داشت به نام عبداللّه ، وى برخلاف پدر مردى زاهد و مسلمان بود و حتى قبل از پدر، اسلام آورده بود. عبداللّه از گفتار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در مواقع مختلف در دفتر خويش مطالبى را ثبت مى كرد. شخصى به وى گفت : مگر نمى دانى كه پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم در حالات مختلف سخن گويد، آيا جايز است نوشتن آن ها؟ عبداللّه در نوشتن ترديد كرد، لذا نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفت و از حضرتش پرسيد، يا رسول اللّه ، گفتارتان را در دفترى گرد مى آورم ، آيا اشكالى در آن هست ؟ حضرت فرمود: ((بنويس كه من جز حق نمى گويم )). عبداللّه اين مجموعه حديثى را ((صادقه )) ناميده بود و همواره مى گفت : از تمام دنيا، به اين صادقه سرخوشم .
سخن گفتن پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم نيز آدابى خاص داشت و بسيارى از مسايل فصاحت و بلاغت را كه بعدها تدوين شده بود، رعايت مى كرد. مورّخين در اوصاف سخن گويى آن حضرت گفته اند: كم سخن مى گفت و هرگاه مى گفت آرام و شمرده مى گفت ، به طورى كه مى توانستند كلام آن حضرت را بشمارند. آن حضرت بارها فرموده بود: خداوند پرگو را دوست ندارد، لذا به صحابى خود عمار ياسر فرمود: اى عمار، نماز را دراز و سخن را كوتاه كن . پيامبر اعظم صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم با آن كه صدايى رسا داشت ، اما بلند گفتن را دوست نداشت و خود آرام و با وقار صحبت مى كرد و اين چنين كلامش در ضمير ديگران مى نشست ، زيرا جز به قدر حاجت نمى گفت . و نيز تنهايى و تفكر را بيش از معاشرت و گفت گو دوست مى داشت .
بيشتر احاديثى كه از پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم نقل شده ، مربوط به دوران مدينه است . در ابتدا، در مسجد مدينه پس از هر نماز با تكيه بر ستونى در مسجد، سخنرانى مى كرد، تا آن كه در سال پنجم هجرى يكى از انصار كه در شام منبر را ديده بود منبرى سه پله ساخت ، كه از اين سال به بعد، پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم بر بالاى منبر سخن مى گفت .
اگر در هنگام صحبت ، كسى سؤ ال مناسب مى كرد، پاسخش مى داد ، اما اعراب معمولا رعايت ادب نكرده و وسط سخنرانى آن حضرت ، سئوالات بى مورد مى كردند و اين باعث رنجش خاطر مباركش مى شد.
در اواخر دوران رسالت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه اسلام به اوج رسيده بود و مسلمانى افتخار و اسلام سراسر جزيرة العرب را فرار گرفته بود، نقل سخنان آن حضرت شاءنى بود و هر كس سعى در نقل كلام آن حضرت داشت تا براى خويش منزلتى خلق كند، چون فهم مردم يكسان نبود، گاهى كلمات آن حضرت را يا به عمد يا به سهو، از مسير اصل كلام خارج مى كردند، لذا رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم فرمود: دروغ بر من فراوان بندند و هر كسى بر من دروغ بندد، جايگاهش از آتش پر شود.
روزى شخصى از اميرالمؤ منين على عليه السّلام از اختلاف در احاديث نبوى سؤ ال نمود، حضرت در جوابش فرمود: ((در بين مردم حق و باطل وجود دارد و راست و دروغ و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محكم و متشابه و آن چه حفظ شده و آن چه توهّم رفته ، و بر فرستاده ى خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم در زمان خودش دروغ بستند، تا در مقام خطبه برآمد و فرمود:((هر كه از روى عمد بر من دروغ بندد، براى خود در آتش ‍ جايگاهى آماده مى كند.))
اميرالمؤ منين على عليه السّلام در نهج البلاغه خطبه ى 210، راويان حديث رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم را به چهار دسته تقسيم نمود:
1- آن كه دورو باشد و ظاهرش مؤ من نشان دهد و مسلمان ، اما از گناه باكى ندارد و بى پرواست و از روى عمد به رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم دروغ نسبت دهد، و...
2- فردى كه چيزى از رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم به گوشش ‍ رسيده و آن را چنان كه بايد نفهميده و به اشتباه شنيده ، از روى عمد دروغ را شايع نكرد، حديث پيش او است ، مى گويد و به كارش مى بندد و اظهار مى دارد:((اين را من از رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم شنيدم )).
اگر مسلمانان آگاه بودند كه وى در آن حديث اشتباه كرده ، از او قبول نمى كردند و او نيز اگر چنان چه به اشتباه بودن حديث واقف بود، لب به بيان آن نمى گشود.
3- گروه سوم آنانند: كه امرى از رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم را شنيد، ولى نهى رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم را بعدها در آن مورد نشنيد، يا نهى خبرى را شنيد و بعد امر بِدان را نشنيد. پس ...
4- چهارمين فرد آن است كه بر خدا و رسول او دروغى نسبت نمى دهد، دروغ را خوش نمى دارد، چون از خدا بيمناك است و رسول خدا را رحوت نگاه مى دارد، اشتباه نكرده و آن را كه شنيده حفظ داشته و همان را روايت نموده و به آن اضافه نكرده و از آن نكاسته ...
و گاه مى شود رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم سخنى بيان فرموده و دو معنى در آن مقصود بوده ، سخنى است خاص و سخنى است عام . آن سخن را كسى مى شنود كه نمى داند، خدا و رسول از آن چه منظور دارند، پس شنونده آن را به وجهى دريابد بى آن كه معنى واقعى آن را بشناسد، يا آن كه بداند منظور از آن چه بوده و چرا آن حديث را گفته و همه ى اصحاب رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم آن گونه نبودند كه از او سؤ الى كنند و معنى واقعى آن را بجويند تا حدى كه حتى علاقه مند بودند از عربى بيابانى تازه رسيده سؤ الى كنند و از آنان بشنوند و از اين سنخ چيزى به من نرسيد، جز آن كه معنى اش از را از او جويا شدم و به ياد سپردم . علت اختلاف مردم و پريشانى ها در روايت ها همين است كه گفتم .
اين قسمت كه از نهج البلاغه امام على عليه السّلام اقتباس شده ، نشانگر آن است كه تنها راسخون علم مى توانستند از كلام رسول خدا صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم دركى واقعى داشته باشند.
از طرفى آن حضرت دوست مى داشت كه سخنانش ضبط و نقل شود، لذا در حديثى فرمود: هر كس چهل حديث از من به خاطر سپارد، خداى متعال او را از اهل بهشت قرار دهد، و يا خداى متعال در قيامت او را عالم ويا دانا برانگيزد.
با استناد به اين حديث ، در بين مسلمانان نوشتن چهل حديث رواج پيدا كرد، به طورى كه تعداد دانشمندان مسلمانى كه چهل حديث نوشته اند از حد شمارش و احصاء گذشته است .
البته آن حضرت صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم براى آموختن قرآن و تلاوت و حفظ آن نيز ارزش بسيار قايل بود و ارزش و اهميت اصحابش به دانستن قرآن و عمل به آن بود. روزى گروهى را يه سفر جنگى اعزام مى داشت ، از آنان مى پرسد از قرآن چه مى دانيد؟ هر يك چيزى گفتند، يكى از آن ميان كه جوان تر بود، گفت : من سوره ى بقره و سوره ى فلان و فلان را از حفظ دارم ، چون اين جوان بيش تر از همه قرآن در حفظ داشت ، پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم وى را به اميرى آن گروه انتخاب كرد.
در ميان اصحاب آن حضرت ، چند تن ، همه قرآن را از حفظ داشتند، كه اولين آن ها اميرالمومنين عليه السّلام بود، و نيز عبداللّه بن مسعود و ابن ابى كعب و معاذبن جبل را نيز از حافظان كل قرآن دانسته اند. از عبداللّه بن مسعود نقل كرده اند كه گفت : ما قرآن مشكل آموزيم ولى آسان عمل كنيم ، اما بعد از ما، قرآن آسان آموزند ولى مشكل عمل كنند!!..
عبداللّه بن مسعود از گفتن حديث پرهيز مى كرد و هرگاه حديثى از پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم نقل مى كرد، با احتياط مى گفت : پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم چنين فرمود يا مثل اين فرمود...
ابودرداء و جابربن زيد و زيدبن ارقم و زبيربن عوام از ترس كم و زياد شدن حديث ، هيچ گاه از پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم حديثى نقل نمى كردند، زيرا بيم آن داشتند كه ندانسته ، حديث را تحريف كنند.
ابوبكر و عمر نيز از نشر حديث جلوگيرى مى كردند، در دوران خلافت عمر، هنگامى كه نوشتن و نقل حديث زياد شد، عمر دستور داد، احاديث نوشته شده را بياورند، وقتى احاديث نوشته شده جمع شد، دستور داد همه را به آتش بسوزانند.
روزى عمر، ابوهريره را بخواست و او را به خاطر زياد پراكندن حديث تازيانه زد و روزى ديگر به ابوهريره گفت : اى ابوهريره ، حديث بسيار مى گويى و دروغ مى گويى ، يا حديث گفتن فروگذار و يا تو را به سرزمين بوزينگان (آفريقا) تبعيدت مى كنم .
سخت گيرى عمر از راويان ، بدان جا رسيده بود كه از آن ها شاهد مى خواست ، روزى ابوموسى اشعرى پيش وى آمد و به رسم زمان از پشت درب سه بار سلام داد و چون پاسخ نشنيد، بازگشت . عمر، كسى به دنبال وى فرستاد كه چرا بازگشتى ، ابوموسى گفت : از پيامبر صلّى اللّه و عليه و آله و سلّم شنيدم ، هر كس سه بار سلام دهد و جوابش ندهند، بايد باز گردد، عمر به ابوموسى گفت : يا بر اين گفته ات شاهد بياور و اگر شاهد نداشته باشى هر چه ديدى از چشم خودت ديدى .
عمر، در دوران حكومت خويش ، به فكر جمع و كتابت حديث افتاد، چند روزى مشورت كرد، عاقبت منصرف شد و گفت : ما چيزى هم سنگ قرآن قرار ندهيم . در دبستان العارفين آمده است كه به دوران عمر، گفت وگو از تفسير قرآن براى همه كس روا نبود، چنان كه مردى به نام ضبيع به مدينه آمده بود و از مشابهات قرآن مى پرسيد، عمر فرستاد او را بياورند، مقدارى چوب خرما تهيه كرده ، آن قدر بر سر اين مرد زدند تا سرش خونين شد، بيچاره در زير ضربات چوب مى گفت : (بس است آن چه در سر من بود برفت ).
عمر، قرآنى در دست كسى ديد كه در كنار بعضى آياتش تفسيرى بود، مقراض خواست و آن تفسير را از كنار آيات بريد. ابومره كندى كتابى از شام به مدينه آورده بود و به ابن مسعود داد، ابن مسعود طشتى پر آب بخواست و كتاب را در آن فرو برد و گفت : ((اسلاف شما هلاك شدند كه كتاب خويش ‍ رها كردند و به كتاب هاى ديگر پرداختند)).
به قرينه ى اين روايات آن كتاب سوزى هاى جندى شاپور و اسكندريه هم چنان دور از ذهن نيست .
با معذرت خواهى از خواننده ى محترم كه مقدمه ى طولانى باعث ملال خاطر شد، اما خود دوست داشتم تا سرنوشتى خلاصه از پيدايش و ضبط و رواج حديث ارائه دهم ، گرچه بيش از اين هم درست نبود. احاديثى كه در اين مجموعه گردآورى شد، قسمتى از آن از كتاب چاپ سنگى كه منسوب است به شيخ ‌ابى العباس المستغفرى استفاده شد. از نوع كاغذ و نوشته ى اين كتاب پيداست كه در اواخر دوره ى قاجار كه نهضتى در چاپ كتاب در ايران ايجاد شده بود، به چاپ رسيده است ، اين كتاب شامل دو قسمت است ، در قسمت اول كه طب نبى ناميده شده حدود 137 حديث از احاديث نبوى را مؤ لف گردآورده است و در قسمت دوم يك دوره طب را به صورت خلاصه جمع آورى نموده كه آن هم در جاى خود مفيد و ارزشمند است و آن را قانونچه ناميده است .
احاديث نبوى مربوط به حفظ الصحة و بهداشت و خاص خوراكى ها، بسيار بيش تر از آن بود كه مرحوم مستغفرى جمع آورى نمودند، لذا در هنگام مطالعه از كتاب هاى حديث ، بيش از 160 حديث كه در كتاب مذكور نبود، برخورد نمودم و آن ها را نيز اضافه كردم و اكنون كتاب حاضر با بيش از 300 حديث در اختيار خوانندگان عزيز قرار دارد.
تفاوت طب قديم و طب جديد
مهم ترين اختلاف طب جديد با طب قديم ، عقلانى و استدلالى بودن طب قديم است ، در حالى كه طب جديد به روش تجربه و آزمايش متكى است . پيش از پيدايش رنسانس در قرن شانزدهم ميلادى ماهيت طب ، استدلالى بود. با نگاهى به كتاب هاى پزشكى چون قانون بوعلى سينا، ذخيره ى خوارزمشاهى و طب ناصرى و يا قانونچه كه خلاصه اى از طب قديم است ، برهانى بودن طب به روشنى معلوم مى شود. گرچه در گذشته پزشكان از تجربه هم استفاده مى كردند اما به نحوى قانونمند و مستدل ، مطالب پزشكى خود را تنظيم مى كردند. اطباء قديم با شناخت طبيعت ، موجودات هستى را به چهار قسم اصلى تقسيم مى كردند كه عبارتند از:
1) آتش : كه طبيعت آن گرم و خشك است . 2) هوا:كه داراى طبعى گرم وتر است . 3) زمين : كه طبيعت آن گرم و خشك است . 4) آب : كه داراى طبعى سرد وتر است . و نيز فصول سال را نيز به 4 قسم تقسيم مى كردند به شرح زير:
الف ) بهار: گرمِ مرطوب . ب ) تابستان : گرمِ خشك . ج ) پائيز: سرد خشك . د) زمستان : سردِ مرطوب .
از طرفى جهان را عالم كبير و انسان را عالم صغير مى دانستند. و از اين رابطه كه انسان عالم صغير بود و لاجرم تمام خصوصيات عالم طبيعى عالم كبير را در خود دارد، به اين نتيجه رسيدند كه انسان هم داراى چهار نوع مزاج است كه عبارتند از:
1- مزاج دَمَوى : و آن مزاجى است گرم وتر. دارنده اين نوع مزاج داراى خصوصياتى است كه در كتاب هاى طبى قديم به آن اشاره شده است .
2- مزاج صَفرايى : مزاج گرم و خشك .
3- مزاج سُودايى : سودايى ها افرادى هستند كه مزاجشان سرد ولى خشك است .
4- مزاج بلغمى : كه صاحب آن مزاجى سرد و گرم دارد. تمام خصوصياتى كه در سردِتر وجود دارد، در اين نوع افراد بلغمى ديده مى شود.
پس از اين مقدمات و توضيح مفصل در مورد هر يك از آنها، از طبايع چهارگانه مدد گرفته و خصوصيت هاى طبيعى سرد و گرم و خشك وتر را معلوم مى كردند، آن گاه به دنبال گياهان و معادن گشته و طبيعت هر يك از آنها را به روش تجربى و آزمايش ولى براساس همين چهار طبع مشخص ‍ مى كردند. مثلا با روش تجربه معلوم مى كردند كه فلفل طبعش گرم و خشك است و يا عسل طبعش گرم ولى مرطوب است و يا خيار از دسته مواد خوراكى است كه طبعش سرد و مرطوب مى باشد. پس موجودات نباتى و كانى و آلى روى زمين بر اساس همين چهار طبع ، خصوصيات آنها مشخص ‍ مى شد. پزشكان در گذشته معتقد بودند كه بايد بين اين چهار طبع در انسان تعادل برقرار كرد و اگر چنانچه هر يك از طبايع چهارگانه در انسان غلبه كند، مزاج شخص عليل شده و بايد با دارو و غذاهاى ضد آن ، آن را معالجه نمود.
تمامى اين مطالب با نوعى استدلال عقلى ترتيب و تنظيم يافته است . برخلاف طب بعد از رنسانس كه تمام بر آزمايش و تجربه استوار است و از اين جهت با طب قديم اختلاف ماهوى دارد، گرچه در طب قديم از تجربه و آزمايش هم استفاده مى شد و قاروره همواره از ابزار كار پزشكان بود ولى آن چه را در كتاب هاى پزشكى قديم ديده مى شود و روش كار را معلوم مى دارد، روش استدلالى است . شيخ الرئيس بوعلى سينا در كتاب قانون خويش گويد:
((طبيب بايد فيلسوف باشد تا در تشخيص بيمارى دچار اشتباه نشود))، منظور وى از فيلسوف بودن همان آشنايى با استدلال هاى عقلانى است ، به نظر وى اگر ذهن طبيب با استدلال آموخته نباشد، چه بسا در امر تشخيص ‍ يا تجويز دارو براى بيمار دچار اشتباه خواهد شد.
قبل از رُنسانس مهم ترين كتاب طبى در دانشگاه هاى اروپا، قانون بوعلى سينا بود، لذا ترجمه هاى گوناگون از آن به زبان هاى مختلف اروپايى مانند لاتين ، انگليسى ، فرانسه ، آلمانى ، هلندى و... وجود دارد. حتى در بعضى از اين زبان ها چند ترجمه مختلف از قانون صورت گرفته است و اين نشان از اهمّيّت كتاب قانون در آن سامان دارد. ولى بعد از تجديد حيات علمى فرهنگى غرب يعنى همان رنسانس كه از اساس با استدلال عقلى بر سر دشمنى در آمدند و فيلسوفانى چون رِنه دِكارت و فرانسيس بِيكِن انگليسى از اساس با استدلال هاى عقلانى با مخاصمه برخواستند و روش تجربى را در تمام علوم جايگزين روش عقلى كردند، لاجرم دانش پزشكى كه در راءس ‍ علوم قرار داشت ، از حالات استدلالى خارج و روش تجربى جايگزين آن شد. در اين ميان مزاج هاى چهارگانه و متفرعات آن اعتبار خود را از دست داد و ديگر غذايى سرد و گرم يا مزاج بلغمى و سودايى مفهوم نداشت . گرچه جسته و گريخته بعضى از پزشكان و محققان اروپايى و حتى روسى بعدها از مزاج هاى اربعه در برخى مقالات و محافل دفاع كردند، اما هنوز اعتبار از دست داده خود را بازنيافته اند.
در برخى از روايات اسلامى به سرد و گرم طبيعت غذا اشاره شده است ، مثل حديث بنفشه كه در آن اشاره شده به سردى بنفشه در تابستان و گرمى آن در زمستان ، و يا حديث ((اءصل كل داء البرودة )) كه اگر بروده را به معنى سردى بگيريم در اين حديث هم اشاره به سردى شده است و هم چنين احاديث ديگر در متن كتاب و نيز در كتاب هاى ديگر چون طب الائمه خواهيد يافت و اين نكته معلوم مى دارد كه پيش از قانون بوعلى سينا، در طب اسلامى نكاتى در مورد سرد و گرم بودن بعضى از عذاها يا مزاج انسان وجود داشته و شايد بخشى از طب اسلامى برگرفته از همان احاديث اسلامى باشد كه اين نكته را بايد با تحقيقات بيشترى معلوم كرد، زيرا ما از چگونگى طب بقراط و جالينوس خبرى نداريم .
كشور عزيزمان ايران با داشتن يازده اقليم آب و هوايى از سيزده نوع اقليم موجود در جهان و نيز با داشتن 300 روز آفتابى در سال و اختلاف درجه حدود 45 درجه حرارت ، از موقعيت ويژه اى برخوردار است . طبق نظر كارشناسان حدود 7500 نوع گياه در كشور پهناور ايران رويش دارد كه در كم تر سرزمين اين همه گياهان دارويى موجود است .
گياهانى چون بارجه و سياه تخمه و مانند آن خواص دارويى مهمى دارند، بارجه گياهى است كه در كوه هاى دامنه ى جنوبى البرز مى رويد و ظاهرا هر كيلو 1000 دلار به اروپا صادر مى شود.
رسول گرامى اسلام فرمود:الشونيز دواء من كل داء الا السام
يعنى سياه تخمه داروى درمانى بسيارى از امراض است فقط مرگ را درمان نمى كند.
شونيز يا سياه تخمه همان است كه در قديم به آن حب البركة مى گفتند، در قديم براى آن كه روزانه حب البركة مصرف شود، به نانوايى ها سفارش كرده بودند كه نانشان را با سياه تخمه همراه كنند.
لازم به يادآورى است كه كمبود آهن بين مردم ما كاملا مشهود است ، رنگ زرد و بى فروغ دانش آموزان خصوصا دانش آموزان دختر در دوره ى دبيرستان حاكى از كمبود آهن در بين آن هاست ، اطباى قديم براى رفع اين نقيصه مقدارى آهن را همراه نان به مردم مى خوراندند، بدين ترتيب كه كمچه اى آهنى را در كوره سرخ كرده و در آب فرو مى بردند، و با آن آب ، خمير گرفته ، نان مى پختند، گرچه چنين نانى كمى سياه رنگ بود، اما منفع بسيار داشت . و نيز غالب خورشت ها خصوصا خورشت فسنجان را با آهن همراه مى كردند، و ترتيب آن نيز چنين بود كه كمچه ى آهنى را در آتش سرخ كرده و چند بار در آب تميز فرو مى بردند، آن گاه با اين آب ، كه مملُو از آهن بود، فسنجان يا خورشت ديگر تهيه مى كردند. حتى بعضى از اطباى قديم خوردن ساچمه هاى آهنى را به بيمارانى كه كمبود آهن داشتند، توصيه مى كردند.
نقل فهرست وار اين مطالب براى آن است كه نسل جديد و جوانان ما بدانند كه اطباى ايرانى در گذشته با درايت ، امور بهداشتى و طبّى جامعه را تدبير مى كردند.
هنگامى كه خليفه عباسى به زكرياى رازى فيلسوف و طبيب ايرانى دستور داد تا بيمارستانى در بغداد،بنياد كند، رازى جهت مكان يابى اين بيمارستان تدبيرى انديشيد. وى دستور داد تا گوشت گوسفندى سالم و بى عيب را قطعه قطعه كرده و در چند نقطه از بغداد بر روى ميله اى آويزان كنند. سپس ‍ مكانى كه گوشت كوسفند در آن نقطه بغداد ديرتر فاسد شده بود را دليل سالم بودن هواى آن منطقه دانست . با اين تدبير بيمارستان را در آن محل تاءسيس كرد. رازى صاحب كتاب طب كبير است كه از كتاب هاى مهم طب پزشكى است .
نگاهى كلى به كتاب قانون بوعلى سينا و يا كتاب ذخيره ى خوارزمشاهى و در اين اواخر طب ناصرى و صدها كتاب ديگر نشان دهنده ى روزگارى درخشان از طب و بهداشت جامعه ى اسلامى است .
گوستاولوبون فرانسوى در كتاب تاريخ و تمدن اسلام و عرب خويش آورده است : قانون بوعلى حدود 400 سال در مراكزعلمى و دانشگاهى اروپا تدريس مى شد. اين كتاب معتبر علمى - پزشكى جهان به اكثر زبان ها ترجمه شده است ، حتى چندين ترجمه از اين كتاب در بعضى از زبان ها وجود دارد. متاءسفانه بعد از هزار سال هنوز اين كتاب به زبان فارسى يعنى زبان مادرى
بوعلى سينا برگردان نشده است . اخيرا يعنى از سال 1355 كه چند انسان با همّت تصميم به ترجمه اين كتاب به زبان فارسى گرفتند، با اين وجود بعد از گذشت 25 سال اين كار هنوز ناتمام مانده است .
برتراند راسل فيلسوف فقيد انگليسى پيش بينى كرده است كه در قرن آينده ، ابرقدرت ، كشور صاحب سلاح اتمى نيست ، بلكه ابرقدرت كشورى است كه حرف اول را در طب و معالجات پزشكى بزند، حرف درستى است ، زيرا براى بشر آينده ، با توجه به تنوع خوراك و رفاهى كه برايش ‍ فراهم شده ، طب و معالجات پزشكى مهم ترين مشكل بشر آينده است ، لذا كشور ما مى تواند، روى اين مسئله از حالا سرمايه گذارى كند، با توجه به سرمايه ى اصلى يعنى جوانان مستعد و نيز با توجه به مناطق بسيار خوب و سالم آب و هوايى كه در اختيار داريم ، مى توانيم يكى از بهترين كشورها براى معالجات پزشكى باشيم .
از خوانندگان گرامى عذرخواهى نموده ، اميد است با نظر خطاپوششان ، لغزش هاى حقير را ناديده انگارند، اگر نظرى اصلاحى دارند با تلفن 6606180-0251 اطلاع دهند.
 

تابستان 1385- محمد جعفر واصف
كارشناس ارشد- فلسفه - تاريخ