* امام رضا عليه السلام :لَيسَ مِن دَواءٍ اِلاّ و َهُوَ يُهيجُ داءً؛دارويى نيست مگر اين كه بيمارى ديگرى را تحريك مى كند.كافي (ط - الإسلامية) ج‏8، ص 273 ، ح409 * امام رضا عليه السلام :اِثنانِ عَليلانِ أَبَدا : صَحيحٌ مُحتَمٍ و َعَليلٌ مُخَلِّط؛دوگروه هميشه مريضند، سالمى كه پرهيز میكند و مريضى كه پرهيز نمیكند. فقه الرضا ص 340 * * امام رضا عليه السلام :لَيسَ مِن دَواءٍ اِلاّ و َهُوَ يُهيجُ داءً؛دارويى نيست مگر اين كه بيمارى ديگرى را تحريك مى كند.كافي (ط - الإسلامية) ج‏8، ص 273 ، ح409 *

فصل ششم: دین و آرامش روان

فصل ششم: دین و آرامش روان

 فصل ششم: دین و آرامش روان

مقدمه

در باور دینی انسان در جهتِ نوعِ هستی، «هستِ» خدایی دارد، از وجود او نشأت گرفته و مقصد نهایی او نیز رسیدن به خداست و هدف از حیات و غایت حرکت او «وصول الی اللّه است: «یا أَیهَا الْإِنسَانُ إِنَّک کادِحٌ إِلَی رَبِّک کدْحاً فَمُلَاقِیهِ؛ (235)ای انسان! تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت می روی و او را ملاقات خواهی کرد». بنابراین در هیچ زمان و مکانی، رکود و توقف را نمی پذیرد و به هیچ کمالی (از دانش، ثروت، پست، جمال و...) قانع نمی شود، همواره در راه حرکت به سوی کمال مطلق است و کمال نهایی خویش را در مقام قرب خدا و نزدیک شدن و رسیدن به او می داند و در طی این طریق، آن چه را که در راه وصول به این مقصد لازم و موءثر بداند، انجام می دهد و هرچه را مانع آن بشمارد از میان برمی دارد. رسالت انبیای الهی علیه السلام این بود که با همراهی عقل و فطرت سالم، راه رسیدن به این مقصد را نشان دهند و راه هموار شدن راه را نیز ارایه نمایند. به هر حال انسان مسافری است که به سوی هدف مشخص (کمال مطلق) در حرکت است و با کوشش و رنج بالأخره به آن هدف خواهد رسید و تمام همت و آرزوی او رسیدن به آن مقصد اعلی است؛ زیرا کمال و سعادت خود را در آن می بیند؛ معلوم است که انسان با این ویژگی تا به آن هدف نرسد، آرام و قرار نخواهد داشت، و هیچ چیزی هم نمی تواند وسیله آرامش او باشد؛ مگر آن که به لقای معشوق و به وصال یگانه محبوب خود برسد. مسلما مسافر موقعی آرام می گیرد و از راه باز می ماند که به مقصد رسیده باشد. اینجاست که ایمان را وسیله امن و آرامش، و لقای محبوب را مایه تسکین روح و روان می دانیم؛ زیرا تنها ایمان به خداست که او را به آن هدف می رساند.

واژه های آرام بخش در قرآن و حدیث

در قرآن کریم و روایات اهل بیت علیه السلام و در دعاهای وارده از ناحیه آنان واژه ها و تعبیراتی به کار رفته که همگی مبین این جهت است که دین و عمل به فرامین آن، باعث آرامش روان آدمی است. بررسی حال موءمنان و افراد بی ایمان روشن گر این حقیقت است که گروه دوم دایم در اضطراب و نگرانی به سر می برند، در حالی که گروه اول از اطمینانِ خاطرِ بی نظیر بهره مندند. واژه هایی از قبیل: کادح (مسافر)، امن، سکینه، ملاقات، قرب الی الله، وصول، فنا، انقطاع، اطمینان و نظر به وجه الله، روءیت با چشم دل، تعلق روح، تجلی و امثال این ها، همگی بشارت دهنده آرامش کامل برای انسانند؛ زیرا انسانِ مسافر عاشق، با همه درد و رنجی که در این سفر متحمل می شود وقتی به هدف برسد و به مقام وصل راه یابد و قدم در حریم کبریایی بگذارد و در جایگاه امن الهی بخرامد و از همه چیز بریده و تنها به او بسنده کند، قهراً از سکینه و آرامش و امنیت کامل برخوردار خواهد شد؛ بنابراین لازم است در این فصل در حد این نوشتار در تشریح و تبیین این واژه ها بپردازیم تا روشن گردد که دین چگونه مایه آرامش روان انسان است و اساساً آرامش از غیرطریق دین میسر نیست و چیزهای فناپذیر نمی توانند باعث آرامش شوند.

1. قرب الی الله

در قرآن کریم انسان ها سه دسته اند؛ اصحاب یمین، اصحاب شمال و اصحاب مقرب. اصحاب مقرب برترین و بالاترین انسان ها از لحاظ معرفت و کمال انسانی هستند. آنها همان هایی هستند. که بر دیگران از جهت ایمان و عمل سبقت دارند:

«وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُوْلَئِک الْمُقَرَّبُونَ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ. (236)که در دنیا به مقام قرب دست یافته و در آخرت در نعمت های بهشتی قرار دارند» و به تعبیر دیگر: «فَأَمَّا إِن کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَرَیحَانٌ وَجَنَّةُ نَعِیمٍ؛ (237)پس اگر از مقربان باشد، در روح وریحان و بهشت پرنعمت است». عارفان بالله و مقربان درگاه او به تعبیر امام زین العابدین علیه السلام در مقام رفیعی هستند که:

«فَهُمْ اِلی اَوْکارِ الأفْکار یأوَوْنَ وَ فِی رِیاضِ الْقُرْبِ وَالْمُکاشِفَتِهِ یرْتَعوُنَ وَ فِی حِیاضِ الْمَحَبَّةِ بِکأسِ الْمُلاطِفَةِ یکرَعوُنَ وَ شَرَایعَ الْمُصَافَاتِ یرِدوُنَ قَدْ کشِفَ الْغِطَاءُ عَنْ أبْصَارِهِمْ وَ انْجَلَتْ ظُلْمَةُ الرَّیبِ عَنْ عَقائِدِهِمْ وَ ضَمَائِرِهِمْ...؛ (238) آنان در آشیانه های بلند اُنس، نشیمن ساخته و در باغ های مقام قرب و مشهود می خرامند و از سرچشمه محبت حضرت حق با جامی از لطف می آشامند و در جویبار صفا درآمده، درحالی که پرده از مقابل چشمهای شان در افتاده، ظلمت شک و تردید از عقاید و باطن جان آنان زایل گردیده است».

البته مقربین و انسان های دارای مقام قرب نیز متفاوت و متفاضل اند؛ زیرا برای قرب هم درجاتی است که قرب نوافل و قرب فرایض، دو اصطلاح رایج بین اهل معرفت است. در قرب نوافل انسانِ مقرب، با چشمِ خدایی می بیند و باگوش خدایی می شنود و با دست خدایی کار می کند و چنین کسی از بینشی صحیح و قوی، و از قدرتی فوق قدرت مخلوقات عادی برخوردار خواهد بود؛ (239) لذا علی علیه السلام در باب کندن درِ قلعه خیبر می فرماید: من در قلعه خیبر را با قدرت جسمی و جسدی نکندم؛ بلکه با قوه ملکوتی و قدرت نفسی که با نور پروردگار نورانی بود کندم. (240)

امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله در باب قرب نوافل حدیثی را نقل می کند که بسیار عجیب است، رسول خدا علیه السلام از پرودگار عالم نقل می کند که خدای سبحان چنین فرمود:

«مَا تَقَرَّبَ اِلی عَبْدٌ بِشَیءٍ اَحَبُّ اِلی مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلیهِ وَ أنَّهُ لَیتَقَرَّبُ اِلی بِالنَّافِلَةِ حَتی اُحِبَّهُ فَإذَا احْبَبْتُهُ کنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی ینْطِقُ بِهِ وَ یدَهُ الَّذِی یبْطِشُ بِهَا أنْ دَعَانِی أجَبْتُهُ وَ إنْ سَأَلَنِی اَعْطَیتُهُ». (241)

طبق این حدیث (گرچه صدرش مربوط به قرب فرایض است) در قربِ نوافل، انسانِ مقرب، نخست محبوب خدا می شود و سپس خدا چشم، گوش، زبان و دستش می شود و او با چشم خدایی می بیند و با دست خدایی کار می کند، و در پایان مستجاب الدعوه می شود. هر چه از خدا بخواهد به او می دهد و دعایش را اجابت می کند.

در قرب فرایض مسأله بسیار مهم تر و آثار قرب مهم تر خودنمایی می کند؛ زیرا انسانِ مقرب به قرب فرایض، از جمله مجاری فیض الهی قرار می گیرد و خدا به وسیله او کارهایش را در نظام خلقت انجام می دهد و او واسطه فیض می شود؛ زیرا در قرب فرایض، به عکس قرب نوافل، انسان می شود چشم، دست و زبان خدا. لذا امیرالموءمنین علیه السلام می فرمود:

«أنَا الْهَادِی وَ أنَا الْمُهْتَدِی... أنَا عَینُ اللهِ وَ لِسَانُهُ الصَّادِقُ وَ یدَهُ وَ أنَا جَنْبُ اللهِ وَ أنَا یدُاللهِ الْمَبْسوُطَةِ عَلی عِبَادِهِ بِالرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ» (242) و در حدیث قدسی دیگری خداوند سبحان فرمودند:

«مَا یتقَرَّبُ اِلی عَبْدی بِشَیءٍ اَحَبُّ اِلی مِمَّا فْتَرضْتُهُ عَلَیه وَ مَازَالَ یتَقَّربُ اِلی عَبدی بِالْفَرائضِ حَتَّی إِذَا مَااُحِبُّهُ وَ إذَا اَحْبَبْتُهُ کانَ سَمْعِی الَّذِی اَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرِی الَّذی اُبْصِرُ بهِ وَ یدِی الَّذی اَبْطَشُ بِهَا...» (243)

طبق این حدیث وقتی انسان در قرب فرایض محبوب خدا شد، می شود چشم، گوش و دست خدا، که خدا به وسیله او می بیند، می شنود وکارش را انجام می دهد. حال سوءال این است که، ا نسانی که به این مرحله از کمال برسد، آیا اضطراب، افسردگی و نگرانی دارد؟ آیا چنین کسی اقدام به خودکشی می کند؟ معلوم است این گونه افراد همه چیز را خیر و زیبا می بینند، سلامت باشد یا بیماری، غِنَی یا فقر و... «وَقِیلَ لِلَّذِینَ اتَّقَوْاْ مَاذَا أَنزَلَ رَبُّکمْ قَالُواْ خَیراً». (244) همه چیز در نظر آنها خیر و خوبی است. انسان از خیرات و زیبایی ها هراسی ندارد تا نگران باشد و یا افسرده گردد. زینب کبری علیه السلام در پاسخ به سخن نابخردانه عبیدالله زیاد که گفت: «کیفَ رَاَیتَ صُنعَ الله بِاَخیک» فرمود: «ما رَأیتُ اِلاَّ جمیلاً» (245) با این که آن چه دیده بود قتل، غارت، اسارت و گرفتاری بود، لکن همه آنها در نظر زینب کبری علیه السلام جمیل و زیباست و شکوه ندارد، چون عالم صاحبی حکیم دارد و کارها بر وفق حکمت است.

2. لقاء الله

«یا أَیهَا الْإِنسَانُ إِنَّک کادِحٌ إِلَی رَبِّک کدْحاً فَمُلَاقِیهِ؛ (246) ای انسان تو با تلاش و رنج و زحمت به سوی پروردگارت پیش می روی و سر انجام او را ملاقات خواهی کرد».

در این آیه شریفه به دو واژه از آن واژه ها اشاره شده است «کادح و ملاقات». کدح (بر وزن مُدح) به معنای تلاش وکوششی است که با رنج وتعب همراه باشد و در جسم و جان اثر بگذارد. و چون این رنج وتعب انسان تا هنگام لقاءالله ادامه دارد و انسان به سوی آن مقصد اعلی در حرکت است، سپس مسافری است که در سیر آن سفر متحمل سختی های فراوان و پذیرای رنج های بسیار است، ولی به هر حال به مقصد می رسد. وقتی مسافر به مقصد برسد آرام می گیرد. ممکن است مسافر در بین راه، شبی در شهری یا هتلی آرام گیرد واز حرکت باز ایستد؛ لکن این توقف موقتی است و بار دیگر حرکت آغاز می گردد. وقتی کاملاً از حرکت باز می ایستد که به مقصد برسد و برای انسان منتهای حرکت، ملاقات پروردگار است: «وَ أَنَّ اِلی رَبِّک الْمُتْنَهَی» (247) و یا «اِلی اللهِ الْمَصِیر» (248) از همه آیاتی از این قبیل استفاده می شود که همه موجودات از جمله انسان دایم در سیر الی الله اند، تا زمانی که این سیر به پایان خود برسد. این همان است که ما از آن تعبیر به «مسافر» کردیم و گفتیم انسان مسافر است؛ لکن سفر پرمشقت و رنج. در مفهوم سفر، دو امر خود نمایی می کند: یکی، حرکت و سیر، دوم، توقف و آرامش هنگام وصول به مقصد. پس نتیجه سفر معنوی، رسیدن به مقصد و حصول آرامش است.

3. امن

«الَّذِینَ آمَنُواْ وَلَمْ یلْبِسُواْ إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلَئِک لَهُمُ الأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ؛ (249) (آری) آنها که ایمان آورده اند وایمان خود را با شرک وستم نیالودند، ایمنی تنها ازآنِ، آنهاست وآنها هدایت یافته گانند».

تأثیر ایمان در آرامش و امنیت روان برای هیچ کس جای تردید ندارد. همان طور که ناراحتی وجدان و سلب آرامشِ روحی به خاطر ارتکاب ظلم، برکسی پوشیده نیست. در حقیقت آنچه که مفاد اصلی این آیه است این است که امنیت وآرامش روحی تنها موقعی به دست می آید که در جوامع انسانی دو اصل حاکم باشد: ایمان وعدالت اجتماعی، اگر پایه های ایمان به خدا متزلزل گردد واحساس مسوءولیت در برابر پروردگار از میان برود وعدالت اجتماعی جای خود را به ظلم و ستم بدهد، امنیت از آن جامعه رخت برمی بندد، به همین دلیل با تمام تلاش و کوشش که جمعی از اندیشمندان جهان برای برچیدن بساط ناامنی های مختلف در دنیا می کنند، روز به روز فاصله مردم جهان از آرامش و امنیت واقعی بیشتر می شود و بر نگرانی و اضطراب مردم افزوده می شود. اینجاست که نقش ایمان به خدا در ایجاد آرامش و امنیت در روان بشر روشن می گردد.

4. سکینه

«هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُوءْمِنِینَ لِیزْدَادُوا إِیمَاناً مَّعَ إِیمَانِهِمْ...؛ (250) او (خدا) کسی است که سکینه و آرامش را در دل های موءمنان نازل کرد تا ایمانی برایمان شان افزوده شود...». «سکینه» در اصل از ماده سکون به معنای آرامش و اطمینان خاطری است که هرگونه شک، تردید و وحشت را از انسان زایل می کند و او را در طوفان حوادث ثابت قدم می دارد. این آرامش ممکن است جنبه عقیدتی داشته باشد و تزلزل اعتقاد را برطرف سازد و با جنبه عملی به گونه ای که ثبات قدم و مقاومت و شکیبایی به انسان بخشد. اگر ایمان هیچ ثمری جز همین مسأله آرامش نداشت، کافی بود که انسان با تمام وجود از آن استقبال کند، تا چه رسد به ثمرات و برکات دیگر. بررسی حال موءمنان وافراد بی ایمان، روشن گر این حقیقت است که گروه دوم در یک حال اضطراب و نگرانی دایم به سر می برند، در حالی که گروه اول از اطمینان خاطر بی نظیری بهره مندند و درسایه آن هرگز از کسی جز خدا نمی ترسند «وَ لا یخْشَونَ أَحَداً ألاَّ اللّه » (251) و هرگز به خاطر آن چه از دست داده اند، غمگین نمی شوند و به آن چه دارند، دل بستگی شدید ندارند. این دو اصل سبب می شود که آرامش روحی آنها به خاطر گذشته و آینده متزلزل نشود: «لِکیلا تَأْسَوا عَلی مَافَاتِکمْ وَ لا تَفْرَحوُا بِمَا آتَیکمْ» (252) بالأخره هرگز در برابر حوادث سخت، سست نمی شوند و غم و اندوهی به خود راه نمی دهند و همواره خود را برتر از دشمن و فایق برمشکلات می بیند: «وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن کنتُم مُّوءْمِنِینَ» (253) موءمن در میدان حوادث و مشکلات خود را تنها نمی بیند، دست لطف و حمایت خدا را دایماً بر سر خویش احساس می کند و یاری فرشتگان را در خویش لمس می کند درحالی که اضطراب و نگرانی حاکم بر افراد بی ایمان، از خلال گفتار و رفتارشان مخصوصاً به هنگام وزش طوفان های حوادث، کاملاً محسوس است. (254)

در ذیل آیه چهار سوره فتح، دوجمله وجود دارد که درحقیقت دو عامل اساسی برای آرامش موءمن است:

نخست جمله «وَ للهِ جُنوُد السَّموَاتِ وَاْلأرضِ؛ لشگریان آسمان ها و زمین، از آن خدا و تحت فرمان اویند.

دوم جمله «وَ کانَ اللهُ علیماً حکیماً؛ خداوند علیم و حکیم است».

جمله اول به انسان می گوید: اگر با خدا باشی تمام قوای زمین و آسمان با توست، و جمله دوم به او می گوید: خداوند، هم نیازها، مشکلات وگرفتاری های تو را می داند وهم از تلاش ها، کوشش ها، اطاعت و بندگی تو با خبر است، و کارهای خدا نیز بر اساس حکمت است نه گزاف. با ایمان به این دو اصل، چگونه ممکن است آرامش خاطر بر وجود انسان حاکم نگردد؟ مگر می شود انسانِ معتقد به خدا، دست عنایت خدا را بر سر داشته باشد و همه علل و عوامل عالم هستی که لشگریان خدا هستند، را با خود همراه ببیند و باز نگران ومضطرب و غمگین باشد؟ لذا موءمنان از نشاط خاصی برخوردارند و در مقابل، افراد بی ایمان افسردگی و نگرانی خاصی دارند.

5. وصول، زیارت، نظر به وجه الله و تعلق روح

چنان چه در مقدمه فصل اشاره شد، مقصد حرکت انسان در سیر صعودی «لقاءاللّه » است. همان طورکه در آیه شریفه آمده است: «یا أَیهَا الْإِنسَانُ إِنَّک کادِحٌ إِلَی رَبِّک کدْحاً فَمُلَاقِیهِ». (255) در اهمیت و عظمت این مسأله همین بس که بیش از بیست آیه در قرآن درباره لقاءالله است و آیات دیگری نیز با عناوین دیگر از قبیل: «یرِیدوُنَ وَجْهَ اللّه » و «اِلی رَبِّهَا نَاظِرَة» وارد شده است. در روایات اهل بیت علیه السلام از این مسأله با عناوین گوناگون از قبیل: وصول، زیارت، نظر به وجه الله، تجلی، روءیت و دیدن با چشم دل و تعلق روح، تعبیر شده است؛ هر چند که معانی لغوی این واژه ها با هم فرق دارد ولی در مجموعِ هدف، بسیار به هم نزدیک است؛ و از ضد این واژه ها به فراق، بْعد وحِرمان یاد می کنند. به هرحال آن چه که مهم است، فهم معنای لقاءالله است که بعضی ها به خاطر انس ذهنی به امور مادی، ملاقات با خدا را به ملاقات با ثواب خدا و نعمت های بهشتی معنا کرده اند؛ ولی یقیناً این معنای مجازی منظور آیات نیست، منظور همان وصول، زیارت و نظربه وجه الله است که همه این ها به معرفت شهودی و حضوری عارف وسالک برمی گردد. (256) در دعاها و کلمات معصومین این مسأله با این تعبیرات مطرح شده است:

«وَ لا تَحْرِمنی النَّظرَ اِلی وَجْهِک».

در مناجات شعبانیه آمده است: «وَ اَلحِقْنِی بِنُورعِزِّک الأبْهَجَ فَاَکونَ لک عَارَفاً» و یا «وَ اَنِرْ اَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضیاءِ نَظَرِهَا اِلَیک....فَتَصِلَ الی َمعدِنِ العَظَمَةِ َوَ تصِْیر اَروَاحُنَا مُعَلَقَةً بِعِزِّ قُدسِک» (257).

مولی زین العابدین علیه السلام در مناجات المریدین می فرماید:

«... وَ لِقائُک قُرَّةُ عَینِی وَ وَصْلُک مَنَی نَفْسِی... وَ عِنْدَک دَوَاءُ عِلَّتِی وَ شِفَاءُ غُلَّتِی...».

هدف ما ازطرح این بحث این است که انسانی که این حد از کمال را پیموده و همه آرزویش وصل به حق و ملاقات با خداست، و می خواهد با چشمِ دل، خدا را مشاهده کند واز لحاظ معرفت به جایی رسیده که به جز خدا نمی بیند. چنین کسی برای دست نیافتن به مال ومقام دنیایی و یا از دست دادن امور مادی زوال پذیر، مضطرب و نگران نخواهد شد و نمی خواهد خود را با مواد مخدر و یا مشروبات الکلی، آرام کند و اگر به آرامش نرسید، اقدام به انتحار و خودکشی نماید. بله او تنها با یاد خدا آرام می گیرد: «أَلاَ بِذِکرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». (258) این تعبیرات در عین این که دارای معانی بلند هستند، به ما می فهمانند که یک عاشق و یک محب، تنها با دیدنِ جمال معشوق و ملاقات با او و رسیدن به وصل او، آرام می گیرد و تا فراق و هجران است، ناآرامی حاکم است و پس از وصول و نظر به وجه محبوب آرام می گیرد، بنابراین آرامشِ مطلق، تنها با دیدن چهره محبوب و لقای او و رسیدن به او میسر است.

6. فنا و انقطاع

انسان موءمن و سالک الی الله، در اثر پیمودن راه عبودیت و دریدن حجاب های ظلمانی و نورانی و رسیدن به مقام قرب، چشمِ دلش باز شده، صفات جلال و جمال حق را مشاهده می کند و با رسیدن به مقام «فنا» و به خصوص مرتبه عالیه آن، اهل کشف و شهود گردیده و حضرت حق را با علم حضوری می یابد، وآن چنان می یابد که می بیند. همه افعال در جنب فعل خداوند، فانی و همه صفات در جنب صفات حق، فانی است. ذاتی که حقیقتاً شایسته وجود باشد، تنها ذات اوست؛ وگرنه دیگران همه، پرتویی از نور جمال او و ظِلی از شعاع نور وجود اویند، و خود را نیز مستغرق در دریای جمال و فانی فی الله و باقی به بقاءالله مشاهده می کند.

وقتی انسان به این مرحله از کمال و معرفت شهودی برسد، به وضوح مشاهده می کند که غیر از وجودِ حق، همه در معرض زوال و فنا هستند. اینجاست که می فهمد چیزی که در معرض زوال و فناست، قابلیتِ دل بستن و محبوب شدن را ندارد. تنها خداست که می توان به او دل بست. اینجاست که حالت «انقطاع» پیدا می شود. از همه چیز می بُرد و تنها به او روی می آورد. علی علیه السلام در مناجات شعبانیه، تقاضای چنین حالتی را دارد.

«لَهِی هَبْ لِی کمَالَ الإنْقِطَاعِ اِلَیک وَ اَنِرْ اَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضیاءِ نَظَرِهَا اِلَیک حَتی تَخْرِقَ اَبْصَارُ القُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ الی َمعدِنِ العَظَمَةِ َوَ تصِْیر اَروَاحُنَا مُعَلَقَةً بِعِزِّ قُدسِک؛ (259) خدایا کمال بریدگی از خلق را به من عطا فرما، و چشمان دلم را با نورانیت دیدارِ جمالت، نورانی فرما، تا جایی که چشمان دل پرده های نور را دریده و به معدن و کانون عظمت رسیده و به آن جا متصل گردد، و ارواح ما به عزت قدست تعلق یابند».

7. اطمینان

آخرین سیر تکاملی نفس از دیدگاه قرآن، رسیدن به جایی است که تنها با یاد خدا آرام گرفته و غیر از آن هر چه باشد، عطش عشق و محبت او را فرو ننشاند و از اضطراب و پریشانی به در نخواهد آورد. این حالت اطمینان که «أَلاَ بِذِکرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (260) است در صورتی برای نفس پیدا می شود که به مقام حق الیقینی برسد که همه چیز برای او مکشوف و ملموس بوده، دیگر هیچ نوع تردید و شبهه ای برای او باقی نمانده باشد، (261) و این حالت پس از رسیدن به مرتبه فناء فی الله و بقاء بالله حاصل می شود که در اصطلاح عارفان، نفس به کمال نهایی خویش رسیده و لایق حضور و بار یافتن در محضر یار گردیده و مخاطب به خطاب الهی خواهد شد که: «یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَی رَبِّک رَاضِیةً مَّرْضِیةً فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی؛ (262) ای روح آرام یافته، به سوی پرودگارت باز گرد در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود، و در سلک بندگانم داخل شو، و در بهشتم وارد شو». این جاست که غم هجران، به شادی وصال تبدیل گردیده و در جایگاه، صدق و جنت اللقاء، «عِنْدَ مَلِیک مُقْتَدِرٍ» (263) قرار و آرام می گیرد.

با دقت در معانی این واژه ها روشن می گردد که تنها در دین، انسان به چنین آرامشی دست پیدا می کند؛ زیرا بی دینان را در حریم معانی بلندِ این واژگان راهی نیست. این است که می گوییم: دین وسیله آرامش روان انسان هاست.