امام رضا عليه السلام :اِثنانِ عَليلانِ أَبَدا : صَحيحٌ مُحتَمٍ و َعَليلٌ مُخَلِّط؛دوگروه هميشه مريضند، سالمى كه پرهيز میكند و مريضى كه پرهيز نمیكند. فقه الرضا ص 340 * * امام رضا عليه السلام :لَيسَ مِن دَواءٍ اِلاّ و َهُوَ يُهيجُ داءً؛دارويى نيست مگر اين كه بيمارى ديگرى را تحريك مى كند.كافي (ط - الإسلامية) ج‏8، ص 273 ، ح409 * * * امام رضا عليه السلام :لَيسَ مِن دَواءٍ اِلاّ و َهُوَ يُهيجُ داءً؛دارويى نيست مگر اين كه بيمارى ديگرى را تحريك مى كند.كافي (ط - الإسلامية) ج‏8، ص 273 ، ح409

میلاد پیامبر گرامی اسلام، محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله

  • دوشنبه, دی 07 1394
  • نوشته شده توسط 
  • اندازه نوع خط کاهش اندازه نوع خط افزایش اندازه نوع خط

پیامبر گرامی اسلام، در هفدهم ربیع الاول «عام الفیل» در مکه، کنار کعبه، کانون خداپرستی، دیده به جهان گشود. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ، از نسل پاکی به دنیا آمد که هرگز جز خداوند یگانه را نپرستیدند.

حضرت علی علیه السلام فرمود:

سوگند به خداوند، پدرم (ابوطالب) و جدم (عبدالمطلب) و هاشم (پدر عبدالمطلب) و عبدمناف (پدر هاشم)، هرگز بت نپرستیدند.

شخصی پرسد: «پس آنها چه چیزی را می پرستیدند؟» حضرت علی علیه السلام فرمود: «به جانب کعبه، مطابق دین ابراهیم علیه السلام نماز می خواندند و به این دین اعتقاد داشتند.»

نوزاد عبدالله و آمنه وقتی به دنیا آمد، ندایی خطاب به آمنه از غیب برآمد که:

«بگو پناه می برم به خدای یکتا از گزند هر کسی که حسادت می کند؛ آنگاه نام او را «محمد» بگذار.» آمنه، خبر میلاد محمد صلی الله علیه و آله را به عبدالمطلب رساند و از ایشان خواست تا نوزادش را ببیند. عبدالمطلب چون آن نور را دید، شادمان شد و شکر خدای را به جای آورد و سپس این شعر را خواند:

«أَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذِی أَعْطانِی هَذَالْغُلامَ الطَّیِّبَ الاْءَرْدان
قَدْ ساد فِی الْمهْدِ عَلَی الْغِلْمانِ أُعِیذُهُ بِالْبَیْتِ ذِی الاْءَرْکانِ

حمد و سپاس خداوندی را که این پسر پاک و لطیف را به من عطا فرمود؛ پسری که در گهواره، بر دیگر نوزادان پسر، برتری و آقایی دارد؛ پناه می دهم او را در این خانه ای که دارای چند رکن است»

از زبان علی علیه السلام

میلاد محمد صلی الله علیه و آله ، واپسین و بزرگ ترین راه نجات بشر و واپسین اتمام حجت خداوند بر بشر بود. خداوند، محمد صلی الله علیه و آله را به آفرینش بخشید تا بشر را از سیاهی نادانی و گمراهی نجات دهد. حضرت علی علیه السلام فرمود:

«خداوند، محمد صلی الله علیه و آله را هنگامی به پیامبری برانگیخت که مردم، گمراه و سرگردان بودند و در راه فساد و فتنه قدم برمی داشتند. هوی و هوس و کبر و نخوت، آنها را فراگرفته بود. فرق در جهل و نادانی بودند و در میان پریشانی و گرفتاری غوطه می خوردند. خداوند، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را برای نجات آنها فرستاد و او آنها را با کوشش و سعی فراوان، نصیحت کرد و به سوی حکمت و آگاهی رهنمون شد.»

از همین روست که پیامبر اعظم اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید:

مَا أُذِیَ نَبِیٌّ مِثْلَ ما أُوذِیتُ؛ هیچ پیامبری در راه ابلاغ رسالت، مانند من آزار ندید.

یتیم عبدالله

رقیه ندیری

پیش از میلاد پیامبر، پدر بزرگوارش از دنیا رفته بود؛ از همین رو به او یتیم عبدالله می گفتند. در سوره «ضحی»، به این عنوان اشاره شده است: «آیا (خداوند) تو را یتیم نیافت که پناه داد؛؟! «گم گشته ات دید و هدایت نمود»؟! افزون بر این که یتیم در اینجا به موقعیت پیامبر اشاره دارد، بلکه در تفاسیری از اهل بیت علیهم السلام [آمده است] که فرموده اند: یتیم آن است که مثل و مانند ندارد. به مروارید گران بها نیز درّ یتیم می گویند. لذا خداوند به حبیب خود می فرماید: «پروردگار تو، تو را بی نظیر و بی مانند یافت و مردم را به سوی تو آورد و به وسیله تو آنان را پناه داد».

اخلاق فردی و اجتماعی

دیلمی روایت کرده است: پیامبر خود، لباسش را وصله می کرد، کفش خود را تعمیر می نمود و گوسفندانش را می دوشید. با بردگان غذا می خورد و بر روی زمین می نشست. بر الاغ سوار می شد و کس دیگر را هم ترک خود سوار می کرد. خجالت نمی کشید که آذوقه اش را که از بازار خریده بود، به خانه بیاورد. با ثروتمند و فقیر به طور یکسان دست می داد و پیش از آن که دیگری دستش را بکشد، ایشان دست خود را نمی کشید. اگر به جایی دعوت می شد، آن را حقیر نمی شمرد. بدون اینکه بخندد، همیشه متبسم بود... و بدون آنکه از خود ذلتی نشان بدهد، متواضع بود.

زلال قلم

تولد حقیقت

آمنه دارد گهواره آفرینش را تاب می دهد؛ دارد عشق را در نوسانی منظم، بالا و پایین می برد.

... و محمد صلی الله علیه و آله ، مرکز ثقل آفرینش، با گونه هایی گل انداخته از بوسه های مکرر، آرام در گهواره، چشم بر هم نهاده است.

آمنه دارد کودکش را در توازنی شگرف تاب می دهد؛ دارد او را به موسیقی لالایی های بکر می برد.

به خود می آید که در متراکم ترین لحظه های شادی و شوق نشسته است. پلک می زند؛ پلک می زند تا مبادا این ثانیه ها که اوج بی زمانی اند، رویایی بیش نباشد.

آمنه از تنهایی دیروز می ترسد و دستانش را به گهواره دخیل می بندد؛ آن را از نوسان باز می دارد و کودک را به آغوش می گیرد و می بویدش.

نه! این خواب نیست. این خلسه شورانگیز توهم نیست. او اکنون کودکی را در آغوش دارد که روزی ستاره خواب ها و سیب سرخ رویاهای صادقه اش بود.

آمنه، دیروز هم خواب نبود. وقتی طفلی که در رحم داشت، او را به آرامشی فصیح می برد و وجودش را از خاطره عبدالله لبریز می کرد. آن لحظات رازآلود اگر نبودند، آمنه، دنیای بی عبدالله را چگونه نفس می کشید؟

به یمن میلاد خورشید

آمنه چندی پیش را نیز در رویا سیر نمی کرد؛ وقتی آن چهار قدیسه آمدند و اتاق محقّرش را تا انتهای آفرینش وسعت دادند؛ آن هودج های نور که پایین آمدند، آن قدیسانی که نوزاد را در سلام و صلوات پیچیدند؛ هیچ یک وهم و خیال نبود. آمنه با چشمان خود، سجده کودکش را دید و کلام آسمانی اش را شنید که خدا را به یگانگی یاد می کرد. حالا باید بنشیند و به لب های فرو بسته او زل بزند. تا کی دوباره به گفتن کلامی گشوده شوند و عطر نارنجستان ها، فضا را متبرک کند. آمنه این خلسه را دوست دارد؛ این بی زمانی را و این هیجان را دوست دارد.

شنیده است ماجرای کنگره های کسرا و سرگذشت ساوه و خاموشی آتشکده ها را و اینها همه از قدوم کودک او است.

چگونه می شود این همه ملاحت را به دایه سپرد؟

چگونه می شود دوری این چشم های دلکش را تاب آورد؟ چگونه می شود از این دستان کوچک دل کند؟ اما کودکش باید به صحرا برود؛ با برکتی که سهم ایل و تبار حلیمه است.

باید طعم خوش چوپانی را مزمزه کند. کودک او باید سفر را از همین روزهای آغازین بشناسد؛ هر چند این سفر، طعم تلخ دوری را برای آمنه به جا خواهد گذاشت.

اما آمنه رسالت خویش را انجام داده است؛ آوردن چنین کودکی از کسی جز او برنمی آمد.

چراغ راه

«خداوند محمد را به رسالت برانگیخت؛ در حالی که مردم سرگردان بودند و بیراهه فتنه را می پیمودند. هوا و هوس آنها را سرگشته کرده بود. بزرگی خواهی شان به فرودستی انداخته، از نادانی جاهلیت خوار و سرگردان و در کار نااستوار به بلای نادانی گرفتار شده بودند».

(نهج البلاغه، خطبه 95، ترجمه دکتر سیدجعفر شهیدی، ص 88).

دیگران گفته اند

به خدا سوگند او (پیامبر اکرم) به تمام معنا، مردی بزرگ و بی مانند بود و اگر چنین نبود، نمی توانست از آن عرب های صحراگرد و مردمان سخت و سنگ دل و متکبّر، آن همه احترام و جلال و تعظیم ببیند».

(توماس کارلایل، پیامبر اعظم از نگاه دیگران صلی الله علیه و آله ، ص 19).

«در محمد صلی الله علیه و آله ، یک جنبه عجیب و بدیع و بی مانندی هست که هر کس را وادار به قدردانی و ستایش می کند.

(لین پول، نویسنده شهیر انگلیسی، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله از نگاه دیگران، ص 21).

«محمد صلی الله علیه و آله ، در دوره خود، باهوش ترین اعراب و پرهیزکارترین و بردبارترین و ملایم ترینِ آنها با دشمنان دین بود».

(دیسون: دانشمند و نویسنده فرانسوی، نظریه دانشمندان جهان درباره قرآن و محمد صلی الله علیه و آله ، ص109).

«محمد صلی الله علیه و آله ، ظاهری با مهابت داشت. کمتر می خندید. استعداد مزاح و شوخی داشت؛ ولی اختیار خود را به دست آن نمی داد و کمتر شوخی می کرد؛ چون می دانست مزاح از کسی که امور عامه را بر عهده دارد، خطرناک است».

(ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج 4، ص 208).

«سخن از دهان محمد صلی الله علیه و آله خارج نمی شد، مگر این که فایده داشته و حکمت بالغه باشد. من یقین دارم او کم سخن می گفت؛ مگر در جایی که لازم و مورد احتیاج بود. مطلبی را تعقیب نمی کرد؛ مگر آنکه تمام جهاتش را روشن می ساخت و شبهه ها و مشکلات آن را حل می کرد».

(توماس کارلایل، اسلام از دیدگاه دانشمندان جهان، صص 187 و 188).

«محمد صلی الله علیه و آله ، هم پیامبر بود، هم مؤسس و هم قانون گذار و قانونش شامل احکام مدنی و سیاسی و اجتماعی است.»

(و ـ م ـ میلر: نویسنده معروف انگلیسی ـ نظریه دانشمندان جهان درباره قرآن و محمد صلی الله علیه و آله ، صص160 و 161).

یک جرعه آفتاب

«برای شما در دنیا چیزی که به اندازه توشه مسافری باشد، کافی است».

(نهج الفصاحه، ص 193، ش 954)

«بامداد خود را با صدقه آغاز کنید که بلا از صدقه نمی گذرد».

(همان، ص 217، ش 1077)

«چه بد است غذای عروسی ای که ثروتمندان از آن بخورند و فقیران محروم بمانند».

(همان، ش 1080)

«اساس عقل پس از ایمان، حیا و نیک خویی است».

(همان، ص 343، ش 1638)

«دانشمندی که از علم او سود برند، از هزار عابد بهتر است».

(همان، ص 408، ش 1929)

«یک ساعت عدالت، از یک سال عبادت بهتر است».

(همان، ص 410، ش 1936)

«عفت، زینت زنان است».

(همان، ص 424، ش 208)

«هر دانشمندی، گرسنه علمی دیگر است.»

(همان، ص 455، ش 2147)

گفتار مجری

نام های خورشید

مردی یهودی نزد پیامبر آمد و پرسید: علت نام گذاری شما به نام هایی چون محمد، احمد، ابوالقاسم، بشیر، نذیر و داعی چیست؟

پیامبر فرمود: محمد ازآن رو که من در زمین، ستوده شده ام و احمد به این دلیل که ستوده آسمانیان هستم. ابوالقاسم ازاین رو که خداوند در روز قیامت، قسمت آتش را جدا می کند و هر که به من کافر شده باشد، جایش در آتش است و بهشت، سهم کسی است که به من ایمان آورده و به نبوت من اقرار کرده باشد. اما «داعی» از آن روست که من مردم را به دین پروردگارم دعوت می کنم. «نذیر» و «بشیر» یعنی ترساننده و بشارت دهنده و من مردم را از دوزخ می ترسانم و به بهشت بشارت می دهم.

آورده اند که... (حکایت های کوتاه)

طلب کاری که مسلمان شد

مردی یهودی از پیامبر خدا چند دینار طلب کار بود. روزی آمد و طلب خود را از حضرت خواست. پیامبر به او فرمود: «ای مرد! فعلاً چیزی ندارم که به تو بپردازم» مرد یهودی گفت: رهایت نمی کنم تا طلبم را بپردازی! پیامبر فرمود: من هم با تو می نشینم.

آن قدر در کنار او نشست که در همان جا، نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و نماز صبح را خواند. اصحاب پیامبر خدا آن مرد را تهدید کردند. پیامبر به آنها نگاه کرد و فرمود: با او چه می کنید؟ گفتند: یک یهودی شما را باز دارد؟ پیامبر فرمود: از سوی پروردگارم برانگیخته نشدم که به معاهده غیر معاهد ستم کنم.

چون روز بالا آمد، مرد یهودی گفت: گواهی می دهم که هیچ خدایی جز اللّه نیست، گواهی می دهم که محمد بنده و فرستاده اوست و نصف مالم را در راه خدا می بخشم.

به خداقسم این کار را با تو نکردم مگر برای اینکه اوصافی را که از تو در تورات آمده امتحان کنم.

کیست تو را نجات دهد؟

در جنگ ذات الرقاع، پیامبر در کنار دره ای، زیر درختی توقف کرده بود. در همین هنگام، سیلی آمد و میان او و یارانش فاصله انداخت. مردی از مشرکان از فرصت استفاده کرد و گفت: من محمد را می کشم و با شمشیر، به سمت پیامبر هجوم آورد؛ درحالی که فریاد می زد: ای محمد! کیست که تو را از دست من نجات دهد؟ پیامبر فرمود: همان که پروردگار من و توست. در این هنگام، جبرئیل آن مرد را از اسبش پرت کرد و او به پشت، روی زمین افتاد.

پیامبر برخاست، شمشیر را برداشت. روی سینه مرد نشست و پرسید: ای غورث! کیست که تو را از دست من نجات دهد؟ آن مرد پاسخ داد: بخشندگی و آقایی تو.

پیامبر رهایش کرد. مرد از جا برخاست، در حالی که می گفت: به خدا قسم تو از من بهتر و بزرگوارتری.

کوتاه و گویا

محمدکاظم بدرالدین

«مصطفی صلی الله علیه و آله »، نور برگزیده ای است بر مأذنه ها که با آمدنش، بوی بهشت در زمان امتداد می یابد.

امروز هر انسانی یک مدیحه دلگشاست و غنچه های گل محمّدی باز شده اند برای شامّه نوازیِ این قصاید مفرّح.

مژده از قلم آغاز می شود. و چه رسالت سنگینی به دوش قلم است که امروز را بشارت دهد و در این پیام رسانی، موجودی را از قلم نیندازد.

بارانِ جلوه های اشراقی است که از چشمانِ «ربیع» می بارد و اینک نام دیگر زمین، بهار است و انسان، بهاری ترین موسم حال.

«ساوه» و «فارس» و «مدائن»، می خشکند و می میرند و می لرزند؛ اما «ابوجهل»، بت بی اهمیت دیگر است که نه می تواند ببیند طلوع عید را و نه می تواند بشنود بانگ نجات را.

امروز، عطر حضور و مبارک بال های صلوات، به هم پیوند خورده است. این تصویر از زیباییِ فرشته ها، پیش افتاده است.

به سپاس آمده اند دهان هایی شریف که بوی عید می دهند و دل هایی نجیب که رنگ صلوات را قاب گرفته اند: «صلّوا علیه و آله».

شب، چیره شده بود که ناگاه دستانِ «ربیع الاول»، قطعه حجیم امید را آورد و جهان از خنده های چشم روشنی پُر شد.

تبسّم ها چشم دوخته اند به تلاقی رحمت و نور. یعنی: کائنات، روبه روی عطر پیامبر در دامان آمنه.

هیچ چیز ناممکن نیست. اینک فرصتی است تا احساس های تازیانه خورده از شرک و نفاق، سبزتر از جنگل برویند. حتی در صحرای سوزان حجاز.

از سمت قبله گاهِ دل، آفتاب رسالت برآمده است و بر لبان لحظه های روشن، بوی گل های تبریک نشسته است.

توجه سبز اندیشه ها به کتاب نورانیِ «مکّه» است که در متن آن، خواندنی ترین فصل، همراه با نام «محمد» شکفته است. روح نواز است، سطرهای سبز محمدی صلی الله علیه و آله .

این اتفاق، آن قدر روشن است که میمنت و فرخندگی اش، دل های محمدی را همه سال در شبستانِ تسکین، به پرواز درمی آوَرَد.

لکّه های رذالت را از رخسار آینه های پاک بزدائید و به تذهیبِ تقوا بیاراییدشان که حسن ختام محفل شفافیت، ـ محمد صلی الله علیه و آله ـ طلوع کرده است.

قریه های ایمان را نویدی از این خوش تر نیامد که با حسِّ فیروزه ای عید، پرچم «یا محمد صلی الله علیه و آله » را در کوچه ها عَلَم کرده باشند.

دستان جاهلیت، زهر تیرگی را در جام تاریخ ریخته بود که آمدنِ پیامبری به شیوه مهربانی کافی بود تا شرایط کِدِر دنیا، رو به نجات پیش رود... و محمد صلی الله علیه و آله آمد.

ارزش ها، پس از سالیان خاک خوردگی رخ نموده است و زمزمه عطرآگین «لااله الااللّه» با مولودِ امروز رایج شده است. صبحِ رستگاری بخیر!

خجسته باد سبزترین حادثه باغ رسالت که همه گل ها با حضور آن زیباترین نام، به احترام برمی خیزند و صلوات می فرستند. تا انتشار عطر.

آغوش گرم آمنه، آسمانی ترین صلوات را به دنیا آورده است و گل خنده های چشمان محمد صلی الله علیه و آله ، رودی از شعف را در لحظه های بشر جاری کرده است.

شعر

غرق نور

مهدی زارعی

... فوج ملک به ظن غلط در گمان شدند

با طرح نکته ای همگی نکته دان شدند

طوفان شک وزید و ملائک از آسمان

با کشتی شکسته به دریا روان شدند

عرش از درون به لرزه در آمد که: «بس کنید

از این به بعد اهل زمین در امان شدند»

شک شد یقین و کن فیکون بانگ برگرفت

بود و نبود آنچه نبودند، آن شدند

برقی زد آسمان و زمین غرق نور شد

یک یک ستارگان همگی کهکشان شدند

مردان گوژپشت و درختان پیر و خشک

قد راست کرده باز نهالی جوان شدند

بر قبرهای کوچک و بی نام و بی شمار

حک شد که: بعد از این پدران مهربان شدند

هر سنگ: شاخه ای گل و هر صخره: جنگلی

انبوه رنگ ها همه رنگین کمان شدند

«کسری» شکست و آتش آتشکده نشست

رود از خروش ماند و علائم عیان شدند

اهل زمین بدون پر و بال پر زدند

مردم، تمام سالک هفت آسمان شدند

بر شانه های عبدالله

طاهره صفازاده

ـ بر شانه های عبدالله

و ما

مجذوب آن دوپاره نوریم

کز آسمان می آمد

و می نشست بر دو شانه عبدالله

و از دو شانه عبدالله

بر می خاست

به هم می پیوست

و سایبان سرش می شد

آن رمز آسمانی

نخست با پدر توحیدی ها، با ابراهیم بود

و بعد به امر خداوند در طول صخره های زمان

خود را دوان دوان رساند

به خاتم نور آوران

به ابن عبدالله

و نور همواره

در همه جا با او بود

و عبورش می داد

از جاده های کور خطر

از حمله های کفر

از فتنه نفاق

از دسیسه های عقبه

از عسرت تبوک

از ازدحام خصومت در بدر

و جبرئیل امین

به اذن اللّه

یار آسمانی او بود

و علی علیه السلام

به اذن الله، یار زمینی او

و نور

اهل قبیله

اهل قریش نبود

اهل رسالت بود

اهل خانواده توحید

و منتظر عهد بود از ابراهیم

تا پسر عبدالله

تا نورهای پیوسته

به کوثر آل عبا

هشدار

این نورها

این نورهای مقدر

به امر خداوند

همراه قصد نهایی

و مقصد ازلی هستند

نور پدر

نور قیام ابراهیم

بت شکن یک قبیله بود

و نور فرزندانش

بت شکن ملت هاست

و خصم جاهلیت اعصار

و ما توحیدی ها

مجذوب آن دوپاره ی نوریم

کز آسمان می آمد

و می نشست

بر دو شانه عبدالله

آبشار

مهدی زارعی

گل کرد ردپای کسی که به یمن او

با یک گل شکفته زمستان، بهار شد

مردی رسید با سبد نور از بهشت

نوری که شهد و شربت و سیب و انار شد

پس برتن کویر و در انبوه تشنگان

شهدی چکاند و خاک کویر آبشار شد

از سیب و از انار به هر جاهلی خوراند

علمش شکفت و عالم دهر و دیار شد

بر سستی فلاسفه و هر چه که حکیم

دستی کشید و سستیشان استوار شد

در انجما جبر که نوری دمید، جبر

ذره ذره ذوب شد و اختیار شد

در دشت علم، هرچه غزال رمنده بود

با تیر آسمانی فکرش شکار شد.

مردی که چشمش آینه کائناب بود

چشمی که هر که دید، دلش بی قرار شد

اما چه حیف! دوره آیینه هم گذشت

چرخید چرخ و نوبت گرد و غبار شد

از دست روزگار به یک باره آینه

افتاد و وفت واقعه احتضار شد

ـ اشاره (تحقیقی ـ اطلاع رسانی)

ـ یک جرعه آفتاب (روایات)

ـ چراغ راه (سخن بزرگان)

ـ نظر شما چیه؟ (پرسش های مردمی)

ـ آورده اند که... (حکایت های کوتاه)

ـ کوتاه و گویا (زیرنویس)

منبع : حوزه نت

مشاهده 6829 مرتبه
رای دادن به این مورد
(0 رای)
منتشر شده در عناوین اصلی

ارسال نظر